#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_138

آرش که متوجه ی این حرکتش شد فوری بخاری را روشن کرد، سپس در حالیکه صدای ضبط را کم می کرد گفت: « ولی من فکر نمی کنم همه ی ماجرا همین باشه. »

پاییزان که با لذت به پشتی صندلی تکیه داده بود با تعجب برگشت و به او نگریست. متوجه ی منظور او نشده بود. آرش که چشمهای پرسشگر او را متوجه ی خود دید، لبخندی زد و با ملایمت گفت: « فکر نمی کنم ناراحتی بیش از اندازه ی شما به خاطر پدربزرگتون باشه، اگه از دست من کاری بر می آد بدون تعارف بگید. »

لحنش چنان مهربان و دلسوزانه بود که پاییزان را غرق در حیرت کرد. نخستین بار بود که او را اینقدر نرم و ملایم می دید! از همان اول هم متوجه ی تغییر رفتار او شده بود و حالا با دقت در می یافت از آن نگاه های تمسخر آمیز و لحن پرکنایه دیگر اثری نیست. وجود خسته و در هم کوفته اش که دیگر محتاج نگاهی مهربان بود آرام آرام گرم شد. ذهنش آنقدر خسته و بی رمق بود که بیشتر از این نمی توانست خودش را درگیر این تفاوت ها و مقایسه ها کند. حضور آرش به او احساس گرمایی مطلوب می داد. گرمای دوست داشتنی حضور یک دوست خوب ... چقدر خوب بود.

رشته ی افکارش با صدای آرش پاره شد. « جوابم رو نمی دید؟ »

پاییزان به سادگی گفت: « متوجه ی منظورتون نمی شم. »

آرش تبسمی کرد و با ملایمت گفت: « در مورد بیماری مادرتون صحبت می کنم، حالا متوجه شدید؟ »

یک لحظه نفس در سینه ی پاییزان حبس شد و با ناباوری به او خیره ماند. با صدای بریده گفت: « شما از کجا متوجه شدید؟ مادربزرگم ... »

از اینکه حرف های خانم افشار، سمانه را در مقابل آن دو تحقیر کرده باشد بدنش یخ کرد.

آرش به سرعت میان حرفش پرید و گفت: « به هیچ وجه، خانم افشار هیچ چیز در این مورد به ما نگفته. من پسر عمویی دارم که در زمینه ی شرکت کاوه فعالیت می کنه و با مادرتون هم آشناست. چند وقت پیش دایی شما برای قرض گرفتن مبلغی به او مراجعه کرده. در رابطه با بیماری مادرتون و گرفتاری های پیش آمده با او صحبت کرده بود. پسرعموی من، آن موقع پول مورد نیاز ایشان رو نداشته، ولی قول داده که تا هفته ی بعد این موضوع رو پیگیری کنه که متاسفانه ... » سکوت کرد.

پاییزان سر به زیر انداخت و گفت: « که اینطور ... »

« من حال شما رو می فهمم. دوست دارم اگه من رو قابل بدونید کمکتون کنم. »

پاییزان که انتظار واکنشی ناخوشایند را از جانب او می کشید از لحن دلگرم کننده و آرام او یکه خورد. مثل اینکه آرش تبدیل به آدم دیگری شده بود. پاییزان نگاهی حاکی از حق شناسی به او کرد و زیر لب گفت: « متشکرم، پدربزرگ کمکم می کنه. »

آرش مصرانه گفت: « شاید من هم بتونم کمکتون کنم. من پول رو به شما قرض می دم و شما هر وقت خواستید اون رو به من پس بدید، حتی می تونید ... »

romangram.com | @romangram_com