#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_137


خانم محرابی متحیر از رفتار پاییزان به آنان پیوست و گفت: « دختر بیچاره خیلی خسته به نظر می رسید. »

آرش به میان حرف مادرش آمد و رو به خانم افشار گقت: « اگر اجازه بدید من ایشان را به منزل برسانم. »

خانم افشار شانه هایش را با بی تفاوتی بالا کشید و به سوی دیگر نگریست، اما آقای افشار با مهربانی از این درخواست استقبال کرد و گفت: « پس عجله کن، اگر دیر بجنبی از بیمارستان ... »

برقی در چشمهای آرش درخشید و به سرعت از بیمارستان خارج شد و به دنبال پاییزان شتافت. هنگامی به او رسید که در حال خارج شدن از محوطه ی بیمارستان بود.

پاییزان که از روز قبل فشار عصبی بالایی را تحمل می کرد رنگش به شدت پریده بود و احساس خستگی می کرد. لرزش زانوانش قدرت قدم برداشتن را از او سلب کرده بود و ضعف بر او غلبه کرده بود.

آرش که کنارش رسیده بود گفت: « به نظر می رسه حالتون خوب نیست. »

پاییزان که از حضور یکباره ی او غافلگیر شده بود با صدای خسته ای گفت: « خوبم، متشکرم. »

آرش لبخندی زد و گفت: « ماشین رو خیابان بالایی پارک کردم، نزدیک بیمارستان جای پارک پیدا نمی شه. »

« مزاحم نمیشم. »

« این چه حرفیه؟ » و نگاه معناداری به او اندخت.

پاییزان تمایل زیادی برای همراه شدن با او نداشت، ولی ضعف چنان بر وجودش مستولی شده بود که می ترسید هر لحظه نقش بر زمین شود.

آرش در ماشین را باز کرد و پاییزان سوار شد. سکوت بر فضا حاکم بود. موسیقی ملایمی که از ضبط ماشین پخش می شد اعصاب پاییزان را آرام کرد. بی اختیار چشمهایش را بر هم گذاشت و دستهایش را به زیر بغل برد تا آنها را گرم کند.


romangram.com | @romangram_com