#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_136
صدای پاییزان می لرزید و اشک های درشتش پشت سر هم بر صورتش می چکید. صورت پیرمرد از شنیدن این حرف ها به رنگ گچ در آمده بود.
« گریه نکن بابا، آرام باش. مادربزرگت از فروش شرکت دلخور بوده و این حرف ها رو زده. تو نباید از اون دلگیر بشی عزیزم. من فردا از اینجا مرخص می شم و با پزشک معالج مادرت صحبت می کنم. نگران نباش، خودم همه ی امور رو پیگیری می کنم. »
پاییزان که دلش از صحبت های آقای افشار گرم شده بود اشک هاش را از صورتش زدود و دو دست پدربزرگ را با محبت در دست فشرد. آقای افشار با مهربانی لبخند زد. تا خواست چیزی بگوید صدای باز شدن در نگاهشان را به آن سو کشاند.
خانم افشار همراه ثریا و آرش وارد اتاق شدند. پاییزان با دیدن آنان دست و پایش را گم کرد. از شدت اضطراب احساس می کرد سرش به دوران افتاده و نفس کشیدن هم برایش مشکل شده. هر آن منتظر شنیدن صدای خشک و سرد خانم افشار بود که او را مقابل همه تحقیر کند و حرف های روز قبل را به زبان بیاورد. پدربزرگ که متوجه ی جو سنگین و نگاه های خشمگین همسرش شده بود، به سرعت پیشانی نوه اش را بوسید و گفت: « غزل جان، خیالت راحت باشه بابا، من با تو تماس می
گیرم. »
پاییزان تشکر نامفهومی زیر لب راند و با قدم هایی نامطمئن به سمت در رفت. خانم افشار خودش را کنار کشید و با سردی به او نگریست. نگاهش چنان خالی از عطوفت و خرد کننده بود که پاییزان بیش از پیش مضطرب شد. خانم محرابی و آرش که متوجه ی جو غیرعادی بین آن دو شده بودند با تعجب به یکدیگر نگاه کردند.
پاییزان زیر لب از آنان احوال پرسی کرد ولی تا خواست خارج شود خانم محرابی کنارش آمد و گونه اش را بوسید.
« حالت چطوره دخترم؟ چقدر رنگت پریده؟ نگران پدربزرگت هستی؟ »
پاییزان به علامت تایید سر تکان داد. بی آنکه در چشمهای او نگاه کند گفت: « بله. »
آرش با دقت او را برانداز کرد. از آخرین باری که همدیگر را دیده بودند پاییزان لاغرتر و رنگ پریده تر نشان می داد. خستگی و اضطراب به وضوح در چهره اش دیده می شد.
خانم محرابی با خوشرویی دوباره گفت: « خیلی وقته از شما بی خبریم. دوست داشتم دیدارها رو تازه کنیم، بعد از بهبودی آقای افشار باید دسته جمعی به منزل ما بیایید، البته همراه مادر. »
پاییزان با نگاهی غمگین به او نگریست. تحمل این وضع خارج از توانش بود، آرام گفت: « ببخشید با اجازتون من باید برم، از دیدنتون خیلی خوشحال شدم. » و بی آنکه لحظه ای مکث کند به سرعت از اتاق خارج شد.
خانم افشار کنار شوهرش نشسته بود و آرام آرام صحبت می کرد.
romangram.com | @romangram_com