#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_135


با به یاد آوردن سمانه غبار اندوه بر صورتش نشست و چشمهای طلایی رنگش از غصه رنگ باخت.

آقای افشار که متوجه ی تغییر حالت او شد به سرعت پرسید: « اتفاقی افتاده؟ »

پاییزان دردمندانه آه کشید. « چطور بگویم پدربزرگ؟ از شما کمک می خوام. برای مامانم. »

آقای افشار که سراپا گوش شده بود گفت: « برای سمانه؟ »

« بله، نمی دونم چطور بگم. مامان از چند وقت پیش به شدت مریض شده و ... » سکوت کرد.

« غزل جان حرف بزن، چه اتفاقی افتاده؟ »

لحن آقای افشار سرشار از اضطراب و نگرانی بود. پاییزان نگاهی طولانی به او انداخت و خیلی آرام و شمرده شروع به صحبت کرد. « مامان سرطان معده داره. دکتر گفته باید عمل بشه. البته با عمل هم بیماریش خوب نمیشه، فقط زمان مرگش به تعویق میفته. ما برای هزینه ی عمل و شیمی درمانی به پول احتیاج داریم. ولی هیچکس حاضر نیست این مبلغ رو به ما قرض بده ... »

آقای افشار به او خیره شد. « خدای من، باور نمی کنم ... آخه چطور ممکن است؟ »

صدایش از فرط اندوه می لرزید. چشمهای پاییزان از تلالو اشک ستاره باران بود.

« برای بیماری قلبی اش او را به دکتر بردیم و متوجه شدیم این بیماری رو هم داره. می دونید پدربزرگ، بعد از ورشکست شدن شرکت، پول کمی برامون مونده ... اون هم هزینه ی کرایه خانه شد. برای همین دستمون خیلی خالیه. من هم فقط شما و مادربزرگ رو دارم، تنها کسانی که می تونند کمک کنند. »

آقای افشار با صدای گرفته و محزونی گفت: « با مادرت صحبت کردی غزل جان؟ »

« دیروز به خانه تان رفتم و جریان را با او در میان گذاشتم، ولی مادربزرگ حرف هایی زد که ... که ... می گفت مامان، کاوه رو به کشتن داده و حالا هم تاوان گناهش رو پس میده ... گفت به هیچ عنوان نمیتونه این پول رو به من بده و خون کاوه رو ناحق کنه. »


romangram.com | @romangram_com