#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_134
شماره ی اتاق را پرسید و سعی کرد با چند نفس عمیق بر اضطرابش غلبه کند. آرام در را باز کرد، نخستین چیزی که توجه او را جلب کرد تخت خالی بود. آه از نهادش بلند شد. پس پدربزرگ مرخص شده بود و به خانه بازگشته بود. او دیگر نمی توانست با وجود خانم افشار در این رابطه با او صحبت کند. با حسرت دستش را به در نیمه باز تکیه داد. در آرام آرام تا آخر گشوده شد. پاییزان از پس پرده ی اشکی که در چشمهایش می درخشید با تعجب متوجه ی پدربزرگ شد که روی کاناپه ی قهوه ای رنگ اتاق نشسته و مشغول مطالعه ی روزنامه ی صبح بود. آن قدر با دیدن او خوشحال شد که می خواست فریاد بزند و او را در آغوش بفشارد. لبخندی روی صورت زیبایش نشست. پیرمرد که سنگینی نگاهی را روی خود احساس کرده بود سر بلند کرد و پاییزان را دید که لبخند زنان و با شوق به او نگاه می کرد.
آقای افشار از جا برخاست و شتابان به سویش آمد! « غزل جان، بابا ... » و او را در آغوش فشرد.
پاییزان در حالیکه صورت پدربزرگش را می بوسید نفس آسوده ای کشید.
« پدربزرگ چقدر دلم براتون تنگ شده بود ... حالتون چطوره؟ »
آقای افشار قدمی به عقب برداشت و گفت: « همینطور که می بینی، قبراق و سرحال. تو چطوری دخترم؟ »
پاییزان سر تکان داد « من هم خوبم. »
سپس در اتاق را بست و به سمت گلدان شیشه ای که کنار تخت قرار داشت، رفت. گلهای پژمرده ی داخل آن را دور انداخت و گلهای زرد رنگ زیبایی را که آورده بود داخل آن قرار داد. آقای افشار با نگاه او را دنبال می کرد. پاییزان گلدان را کنار تخت گذاشت و به سمت او برگشت و کنارش نشست.
« خیلی خوشحالم که سرحالید، حالتون خیلی بد بود؟ »
آقای افشار خندید. « نه بابا، سن که بالا باشد این درد و مرض ها عادی است. خودت که می دانی من سابقه ی بیماری قلبی دارم. چند روز قبل یک دفعه قفسه ی سینه ام درد گرفت و تنفس برایم مشکل شد. فوری به دکتر مراجعه کردیم، او گفت یک حمله ی قبلی ضعیف بوده و احتیاج به استراحت مطلق دارم. ولی مادربزرگت تا کلمه ی حمله ی قلبی را شنید با اصرار از دکتر خواست من چند روزی در بیمارستان بستری بشوم. دکتر نیازی به این کار نمی دید، ولی اصرار های او قانعش کرد. »
پاییزان لبخند کوچکی زد و گفت: « مادربزرگ طوری با من صحبت کرد که فکر کردم حال شما خیلی بده. او گفت به خاطر فروش شرکت هیجان زده و عصبی شدید و بعد ... »
آقای افشار با دلخوری حرف او را قطع کرد: « این چه حرفیست؟ نه عزیزم، مادربزرگت اشتباه می کنه. شرکت بعد از فوت کاوه متعلق به مادرت بود، حتی اگر آن را آتش هم می زد ناراحت نمی شدم. من حق ندارم ناراحت شم. مادربزرگت خیلی خوب از طرز فکر من خبر داره، تعجب می کنم چرا این حرف را زده. »
چند لحظه سکوت حکم فرما شد، سپس آقای افشار با مهربانی پرسید: « تو چه کار می کنی؟ حال مادرت چطوره؟ »
« چند وقته تو آموزشگاه تدریس می کنم، مامان هم به کارهای موسسات خیریه مشغوله. »
romangram.com | @romangram_com