#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_133


مدتی به سکوت گذشت. صدای گوینده ی اخبار در اتاق می پیچید.

پاییزان با خستگی صورتش را به سوی او برگرداند. « میخوام به دیدن پدربزرگ برم. »

« مگه خانه نبود؟ »

« پدربزرگ چند روزه به دلیل بیماری قلبی در بیمارستان بستری شده. مادربزرگ می گفت ما مقصریم، چون پدربزرگ از فروش شرکت دچار هیجان شده و قلبش گرفته. میخوام فردا سری به بیمارستان بزنم و با خودش صحبت کنم، البته اگه مادربزرگ نباشه. »

سهند با عصبانیت گفت: « که چی بشه؟ میخوای او هم مثل سگ بیرونت بیندازه؟ »

« نمی تونم که دست روی دست بذارم. »

__________________

چشمهایش را که از شدت گریه ورم کرده و قرمز شده بود را بر هم گذاشت تا شاید کمی آرام بگیرد.

سهند با لحنی عصبی و پرخاشگر گفت: « بس کن پاییزان، یادت رفته دکتر گفته با عمل هم نمیشه بیماری رو درمان کرد؟ می فهمی ... دیگه هیچ کاری از دستمون بر نمی آد، هیچ کاری ... سمانه از دست میره، چه با عمل چه بی عمل. »

شانه هایش لرزید و سرش را بین دو دست گرفت. « خسته شدم، دیگه خسته شدم. »

پاییزان به او نگریست. حالش را درک می کرد. بی آنکه چیزی بگوید از کنارش برخاست و به اتاقش رفت.

صبح روز بعد پاییزان بی آنکه سهند متوجه شود، خانه را ترک کرد. مستقیم به گلفروشی رفت و دسته گلی تهیه کرد. به بیمارستانی رفت که آن روز صبح نشانی آن را از پروانه به طور پنهانی گرفته بود. سوار تاکسی شد. به بیمارستان که رسید اضطراب و ترس ناگهان بر وجودش غلبه کرد. ترس از دیدن دوباره ی خانم افشار، ترس از شنیدن حرف های آزار دهنده ی روز قبل از دهان پدربزرگ، ترس از ناامیدی دوباره. زیر لب زمزمه کرد: « خوب شد از سهند نخواستم همراهم بیاد. »


romangram.com | @romangram_com