#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_132
خانم افشار با چشمهای مرطوب چشم از نوه اش برگرداند. برخاست و به سمت پلکان رفت.
پاییزان که نمی توانست حرف های مادربزرگش را درک کند در حالیکه می گریست گفت: « مادربزرگ خواهش می کنم، التماس می کنم این کار رو نکنید. حال مامانم خیلی بده، خواهش می کنم مادربزرگ. »
خانم افشار با پریشانی به او نگریست. « نمی توانم ... نمی توانم. » و قدم روی پله گذاشت.
پاییزان که به دور شدن مادربزرگش می نگریست اشک ریزان سرش را بین دو دست گرفت. خانم افشار با اینکه از صدای گریه ی او قلبش به شدت جریحه دار شده بود به راه خود ادامه داد.
پیشخدمت خانه که از همان اول شاهد این صحنه بود به سرعت پیش او دوید و در حالیکه خودش هم می گریست پاییزان را در آغوش کشید. با کمک راننده او را سوار ماشین کردند. پاییزان در ماشین چشمهایش را بست و سعی کرد تا رسیدن به خانه ذهن پریشانش را آرام کند، ولی حرف های مادربزرگش مرتب در سرش می پیچید. لحن بی رحم او که از سمانه می گفت در گوشش زنگ زد. نرسیده به خانه از ماشین پیاده شد و تصمیم گرفت بقیه ی راه را تا خانه قدم بزند. سوز سردی که به صورتش خود اعصاب کش آمده و به هم ریخته اش را آرام کرد. سر در یقه ی ژاکت فرو برد. با گام های آرام، پیاده راه پیمود. به پارک که رسید کمی زیر درختان بلند، قدم زد. روی نیمکتی کنار حوض نشست و به رفت و آمد مردم خیره شد. هوا کم کم تاریک می شد. با رخوت از جا بلند شد و به سمت خانه رفت. از روبرو شدن با سمانه به شدت وحشت داشت. از اینکه چشمهایش راز درونش را بر ملا کند می ترسید. آرام کلید را در قفل چرخاند و داخل شد. سهند بی توجه به تلویزیون روشن مشغول ورق زدن کتابی بود. آهسته به سمتش رفت و آرام گفت: « مامان خانه هست؟ »
سهند که متوجه ی آمدنش نشده بود با شنیدن صدای او ناگهان از جا پرید و کتاب از دستش افتاد. با عصبانیت به پاییزان نگاه کرد.
« این بچه بازی ها یعنی چه؟ شوخیت گرفته؟ » و خم شد تا کتاب را بردارد.
« ببخشید نمی خواستم بترسونمت ... سمانه خانه نیست؟ »
« نخیر، طبق معمول به اون موسسه ی خیریه ی کذایی رفته. نمی فهمم چرا به جای استراحت این قدر سرش رو شلوغ می کنه! »
پاییزان نفس عمیقی کشید و با خستگی خود را روی مبل انداخت. سهند که متوجه ی صورت غمگین و درهم او شده بود گفت: « چی شده؟ مادربزرگت موافقت نکرد پول عمل رو بده؟ »
پاییزان به علامت نه سرش را بالا برد. سهند ادامه داد: « حدس می زدم، نمی فهمم این دیگه چه کینه ایه که از ما به دل گرفته! »
پاییزان مستاصل گفت: « چه کار کنیم؟ »
سهند کتاب را بست و کنارش نشست. خودش هم حالی بهتر از پاییزان نداشت. به هر جا که فکرش میرسید برای قرض کردن پول مراجعه کرده بود ولی بی نتیجه بود. آه بلندی کشید و گفت: « کاش می دونستم. »
romangram.com | @romangram_com