#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_131
« بیماری اش چیه؟ »
« سرطان داره مادربزرگ، به دلیل اینکه دیر فهمیدیم بیماریش پیشرفت کرده. »
خانم افشار با ناباوری به او نگاه کرد. سعی کرد دستش را از میان دستان او که دور آنها گره شده بود برهاند. آرام آرام از پله ها پایین آمد و روی اولین کاناپه نشست. صورتش به سپیدی گچ بود. ولی هیچ نشانه ی دیگری از اضطراب یا تاسف در آن دیده نمی شد. پاییزان آرام آرام هق هق می کرد. خانم افشار مدتی به رو به رویش خیره ماند و بعد با صدایی خسته شروع به صحبت کرد.
« نمی توانم غزل جان، نمی توانم، سعی کن من رو درک کنی عزیزم. »
پاییزان با اندوه و التماس گفت: « مادربزرگ ... »
خانم افشار دستش را بالا آورد و او را به سکوت واداشت.
« نه غزل جان، سمانه تاوان گناهش رو میده ... تاوان مرگ کاوه رو ... »
« خدای من، مادربزرگ چه می گویید؟ شما درباره ی مامان من صحبت می کنید، درباره ی همسر پسرتان ... به خاطر من هم حاضر نیستید هزینه ی عمل رو بدید؟ فکر کنید من این پول رو از شما قرض میخوام. قول میدم همه رو برگردونم. من مشغول به کار شدم، تدریس می کنم مادربزرگ. »
پاییزان باز به هق هق افتاد. خانم افشار با دلسوزی و اندوه به نوه اش نگریست.
« تو نمی دانی مادرت با ما چه کرد. تو، من و پدربزرگت رو هیچوقت نمی توانی درک کنی. ای کاش پدرت رو دیده بودی، متوجه می شدی من چه می گویم. زمان کودکی اش بچه ای از او آرام تر و صبورتر سراغ نداشتم. هر چه بزرگتر می شد به همان نسبت هم فهمیده تر و مهربان تر می شد. نور چشمی همه ی فامیل بود، حتی دشمنان هم به شخصیتش احترام می گذاشتند. وقتی درسش تمام شد به کمک پدربزرگ شرکتی دایر کرد. آن قدر لیاقت و پشتکار نشان داد که شرکتش در عرض چند سال بدون کمک گرفتن از اسم و رسم و نفوذ خانوادگی یکی از شرکت های معتبر و موفق شد. کاوه دوست داشتنی بود، مهربان بود. نمی دانی چقدر عزیز بود، ولی مادرت او را با بی رحمی از ما جدا کرد. او را با دوز و کلک از ما گرفت. پسرم حتی دیگر به ما سر هم نمی زد. سمانه محبت کاوه رو از ما گرفت ... محبت تنها پسرم. »
مکث کرد؛ با یاد کاوه اشک در چشمهایش حلقه زد.
« نمی توانم از گناه سمانه بگذرم. از اول هم می دانست مناسب کاوه نیست. ولی برای به دست آوردن پول و ثروت حاضر شد سرسختانه در میدان باقی بمونه. نمی دانی چه شب ها تا صبح روی تخت پسرم خوابیدم و از دلتنگی گریه کردم. افشار رو می دیدم که پنهانی به شرکت میره، ماشین رو گوشه ای پارک می کنه تا از دور کاوه رو ببینه. گاهی سر کمدش می رفتم، سرم رو میان لباسهاش فرو می کردم تا بویش رو استشمام کنم. به خاطر عشق پسرم حاضر شدم مقابل این زن کوتاه بیام و کاوه رو به او واگذار کنم، چون نمی خواستم پسرم بیشتر از این رنج ببره. می خواستم او بی دغدغه و نگرانی از جانب ما زندگی کنه ... و این زن چه آسون کاوه رو از ما گرفت. نمی توانم غزل جان، نمی توانم او را ببخشم. خدا خواسته خون کاوه ناحق نشه. سمانه باید تاوان پس بده ... حالا برو، زود از این خانه برو. »
romangram.com | @romangram_com