#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_113


سمانه با تلخی گفت:" کارمون به اونجا نمی رسه. از لطف کاوه آنقدر برامون مونده که بتونیم بدهیها رو بدیم و یک زندگی جمع و جور و نه محقرانه رو شروع کنیم. تنها نگرانی من پاییزانه."

سمانه تلاش می کرد دخترش را تا جایی که می تواند از این مسائل و مشکلات دور نگه دارد.

سهند با آسودگی گفت:" خانم افشار اجازه نمی ده پاییزان کوچکترین لطمه ای از این جریان ببینه، خیالت راحت."

وقتی سمانه و سهند دوباره همه چیز را مرور کردند هر دو در فروختن شرکت و خانه مصمم تر شدند. سمانه علاوه بر فروختن جواهر گرانبهایی که کاوه برایش خریده بود و دو خانه دیگر که کاوه ساخته بود و اجاره اش را می گرفت، مجبور به قبول این واقعیت شد که شرکت و خانه باید فروخته شوند. پس ار تماس دوباره با وکیل، او اطمینان داد با فروش این اموال بدهی شان به طور کامل پرداخت می شود. با تاسف اعلام کرد باز هم تلاشش را برای نگاه داشتن شرکت انجام می دهد. سمانه در پاسخ لبخندی زده و گفته بود که از او متشکر است، ولی خودش هم خوب می داند نگه داشتن شرکت نیاز به معجزه دارد و در این زمانه هیچ ## راه و روش معجزه کردن را بلد نیست. به هر حال سهند جوان است و انان می توانند با سعی و تلاش موفقیت از دست رفته را دوباره بیابند. دروغ شیرینی بود و سمانه به تلخی آن را مزه مزه کرد.

چند روز بعد، با کمک وکیل شرکت ترتیب فروش خانه و شرکت داده شد. سمانه پشت میزی در سالن به بررسی دوباره بدهی خود مشغول بود که تلفن به صدا درآمد. پاییزان که در این مدت بیشتر سرگرم درس خواندن و رفتن به دانشگاه بود از اتاق گوشی را برداشت.

" بفرمایید."

" سلام غزل، مادرت خانه است؟"

صدای خشک مادربزرگ متعجبش کرد. با کمی مکث گفت:" سلام مادربزرگ. حالتان چطوره؟"

"خوبم مادرت خانه هست؟"

جوابش با بی حوصلگی بود.

پاییزان گفت:" بله، چند لحظه گوشی خدمتتون." سپس با صدایی بلند سمانه را صدا زد."مامان، مامان.."

سمانه سر از روی کاغذهای روی میز بلند کرد و گفت:" بله عزیزم."


romangram.com | @romangram_com