#_ستاره_پنهان__پارت_99


من: از مهدیس بپرس. دعوا کردیم.

مرضیه: این که کار هر روزتونه.

من: این دفعه فرق داشت.

بیرون رفتم و فریبا رو در حال قدم زدن جلوی در دیدم. با نیشخند گفتم: خودم راه رو بلدم!

- چی به برادرم گفتی؟

- ...

- هنوز نرسیده پرش کردی؟... سه روزه با من حرف نمی زنه.

- پس مشکل مشخص شد.

- ...

- چرا درباره ی من با برادرتون حرف می زنید؟ به چه حقی؟

- پس می خواستی یه گوشه بشینم و نگاه کنم؟!!

سر تکون دادم و گفتم: چی درباره ی من گفت؟

- چی باید می گفت؟ انکار کرد.

دوباره با تأسف سر تکون دادم و در رو باز کردم. قبل از رفتن گفتم: به آدم اشتباهی گیر دادی... ولی کسی که چیزی از دست داده تویی، نه من!

و در رو محکم بستم.

مامان لیوان آب پرتقال رو به دستم داد و گفت: حالا چرا خودت رو زجر میدی؟!

romangram.com | @romangram_com