#_ستاره_پنهان__پارت_98


به طرفش نگاه کردم که با اخم ادامه داد: چرا همیشه باید تو هر کاری دخالت کنی؟

اینجا چیز خصوصی ای وجود نداشت. همه به هم کمک می کردیم. لحنش خیلی تند بود مخصوصاً جلوی مشتری ها. چیزی نگفتم. مهدیس جواب داد: من کار سحر رو بیشتر از خودم قبول دارم. فقط مشورته.

و به دختر گفت: مگه نه؟

دختر سر تکون داد و فریبا گفت: سحر برگرد سر کارت.

ول کن هم نبود. سیم هام دوباره قاطی کرد و گفتم: کارم طراحیه. فراموش کردید؟

خانوم ها با تعجب به بحثی که تا حالا پیش نیومده بود دقت می کردند. فریبا هیچ وقت جلوی مشتری ها با دخترهای مزون اینطوری صحبت نمی کرد.

با لحن تند تری گفت: کارت چیزیه که من میگم.

دقیقاً مطمئن شدم که دیگه نمی خواد من اینجا کار کنم. اما من شغلم رو خیلی دوست داشتم. با پوزخند گفتم: مشکل شما چیه؟

مهدیس دستم رو کشید و گفت: سحر! آروم.

فریبا: مشکل تویی دخترم که فکر می کنی من اینجا استخدام تو ام!!

یکی از خانوم ها آروم خندید و من بلند گفتم: می خوای لباس هایی که به دردشون نمی خوره رو بندازی بهشون، کسی هم صداش در نیاد؟! اون هم با این قیمت ها.

اگر قرار بود برم، واقعیت رو می گفتم و می رفتم. چشم های فریبا از عصبانیت درشت شد و همهمه توی سالن پیچید. خواست چیزی بگه که گفتم: پس معنی مشاوره چیه اگه قرار نیست راهنمایی کنیم؟

فریبا بلند داد زد: برو بیرون ببینم!

بلند تر داد زدم: قصدم هم همین بود.

و به طرف در رفتم. یک راست به سمت اتاق خیاطی. بین سوال های پشت سر هم هانی و مرضیه، مشغول جمع کردن وسایلم شدم. زیپ کیف رو بستم و گفتم: اگه چیزی جا گذاشته باشم بعداً ازتون می گیرم.

هانی: نمی خوای بگی چی شده؟

romangram.com | @romangram_com