#_ستاره_پنهان__پارت_97


مرضیه هم به حرف اومد: من هم خسته شدم. این چه وضعیه؟!

با لبخند ادامه داد: اگه تو سالن بزنی، باید من رو اولین نفر استخدام کنی.

- اگر سالن بزنم که همه تون رو می برم.

از صندلی بلند شدم و به سمت اتاق طراحی رفتم که یه دور بزنم. خود فریبا هم دست از اتاق مدیریت برداشته بود و کنار مهدیس مشتری ها رو راه مینداخت. به من نگاه کرد و گفت: چی شده؟

- اومدم یه دوری بزنم.

با خنده ی ساختگی گفت: نمی تونی اون ور بند کنی. نه؟

شونه بالا انداختم و برای چند تا از مشتری های آشنا لبخند زدم. مهدیس مشغول توضیح دادن مدل یقه و رنگ لباس برای یکی از دخترها بود که توی قسمت انتهایی سالن نشسته بودند. به طرفشون رفتم. موسیقی اون طرف آهسته تر شنیده می شد. جلوی مانیتور ایستادم. دختر با صورت آویزون به عکس نگاه می کرد. مهدیس رو به من چشم هاش رو درشت کرد و لپش رو باد کرد. می دونستم حسابی کلافه شده. از قیافه ش خنده م گرفته بود. دختر برگشت و گفت: من اومدم اینجا که لباسم متفاوت باشه، نه انقدر ساده.

به صفحه اشاره کرد. اتفاقاً لباس ساده نبود. هم از نظر رنگ هم مدل. به جای مهدیس گفتم: ولی مناسب بودن بهتر از متفاوت بودنه.

- پس این همه پول برای چی میدم؟

ما که معجزه نمی تونستیم بکنیم. خواستم بگم «از اونی که می گیره بپرس» که صدای فریبا به گوشم خورد: سحر جان! اجازه بده کارشون رو انجام بدند.

سکوت کردم و دختر گفت: من پشت گردنی دوست دارم. چرا تو این عکس ها نداری؟

مهدیس: اگه بخوایید میارمشون. می تونیم چند تا طرح رو با هم ادغام کنیم. اما...

دختر: اما چی؟

من: پشت گردنی برای خانوم های استخونی پیشنهاد نمیشه. اینطوری لباس خیلی آویزون به نظر می رسه.

دختر: من قبلاً هم پوشیدم.

فریبا: سحر!

romangram.com | @romangram_com