#_ستاره_پنهان__پارت_96


بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت: هیچی.

هانی روزهای فرد هم می اومد. کارش خیاطی بود و تنوعش زیاد مهم نبود. دیگه مطمئن شده بودم که فرزین قصد نداره حرکتی کنه. پس اون همه " مهم نیست" گفتن هاش بلوف بود.

بعد از چند دقیقه هانی گفت: تو به کجا رسیدی؟

یه کم دست و پام رو گم کردم. چی باید می گفتم که به قضیه ی لو دادنش ختم نشه؟ فقط گفتم: بی خیال طرف شدم.

با تعجب سرش رو بلند کرد و گفت: راست میگی؟!

- آره. چطور؟

- آخه دیروز با شرول اومده بود اینجا. فکر می کردم به خاطر تو اومده.

- می دونه من فقط روزهای زوج میام.

م*س*تقیم به چشم هاش نگاه کردم. حالا اون دست و پاش رو گم کرده بود. لبخند زدم و گفتم: باهات حرف زد؟

- در حد چند تا جمله.

و با خنده اضافه کرد: جلوی در دستشویی... انقد سرخ و سفید شدم که آبروم رفت. حتماً میگه دختره چرا مثل خل وضع ها رفتار کرد.

من و مرضیه هم آروم خندیدیم. دوباره مشغول شدم. دیگه دستم هم درد گرفته بود. با اخم گفتم: مگه اینجا تولیدی لباسه؟

- فعلاً که بیگاری هاش مال ماست... کلاس گذاشتنش مال فریبا!

- خسته شدم پای چرخ.

- تا آخر هفته درست میشه.

کمرم رو راست کردم. چند بار به طرفین چرخوندم و گفتم: شک دارم!

romangram.com | @romangram_com