#_ستاره_پنهان__پارت_95


خیلی دلم می خواست بدونم برای چی اومده. چرا به امیر نگفته بود. لبخند زدم. شاید اومده بود با من کل کل کنه.

بعد از چند دقیقه حرف های معمولی بابا گفت: چیزی لازم داری؟

میعاد با مِن مِن گفت: من آخرین قبض های خونه رو لازم دارم.

بابا بعد از سکوت کوتاهی که احتمالاً از روی جا خوردن بود، گفت: والا همه چی پیش امیره. کاش زنگ زده بودی، می گفتم سر راهش فردا برات بیاره.

میعاد: که اینطور.

قضیه داشت جالب می شد. خودش اومده بود. تماسی هم نگرفته بود. یه بهانه ی آبکی هم آورده بود. با فرزین که به جایی نرسیدم، بد نبود این یکی رو امتحان می کردم. شرایط خونه روز به روز برام سخت تر می شد. از تخت بلند شدم. سریع بلوز آستین بلند یاسی و شال همرنگش رو پوشیدم و بیرون رفتم. هنوز هم بین بابا و میعاد حرف هایی درباره ی کار رد و بدل می شد. آروم سلام کردم که کوتاه جواب سلامم رو گفت و به صحبتش ادامه داد. همین؟! خیلی تو ذوقم خورد و کنار مامان نشستم. حتی حس ترحم هم به من نداشت. البته بهش حق می دادم. اون کجا و من کجا! خیلی وقت بود که ندیده بودمش. بافت مشکی و شلوار دودی پوشیده بود. ریش هاش هم بلندتر از قبل نشون می داد. به طرف من برگشت. حس کردم می خواد چیزی بگه.

امین فوری پاهاش رو توی کاناپه جمع کرد و گفت: خود آرشه ها!

سریع به تلوزیون نگاه کردم. امین با دست کف پاهاش رو فشار می داد. من فقط یه آدم رو از دور می دیدم که با سرعت به سمت دروازه میره. هال توی سکوت فرو رفته بود و ما به شیشه ی تلوزیون زل زده بودیم. توپ به دست دروازه بان خورد و کرنر شد. امین با حرص دست هاش رو روی زانوهاش زد و گفت: خاک تو سرت! تک به تک بود.

متوجه شدم که از تمرکز زیاد اخم کردم. سرم رو چرخوندم و با نگاه م*س*تقیم میعاد رو به رو شدم. سرش رو برگردوند و به تلوزیون نگاه کرد. حالا دوربین روی صورت آرش بود که داشت برای زدن کرنل آماده می شد. موهای دو طرف سرش رو کوتاه تر کرده بود و به نظرم تپل تر شده بود. هر چقدر فکر می کردم بیشتر به این نتیجه می رسیدم که همچین شوهری رو نمی خواستم. همون کارمند ساده ی مخابرات برای من بس بود ولی با رفتنش توی تیم اداره، در واقع سرنوشتش رو جور دیگه ای انتخاب کرد. جدا از من.

به خودم اومدم. هنوز به تلوزیون خیره شده بودم. متوجه نشدم کی توپ رو شوت زد و کی گل نشد. دوباره به سمت مهمون ناخونده نگاه کردم که باز هم چشمش به من بود. بابا در حالیکه برای خودش خیار پوست می کند به امین گفت: امین صداش رو کم کن! داریم صحبت می کنیم.

امین با بداخلاقی خاموش کرد و گفت: نتیجه ش معلومه... چی رو ببینیم. اه.

و بقیه ی غرولوند ها رو زیر لب زمزمه کرد. میعاد با اخم عمیقی که روی صورتش بود گفت: چرا خاموش کردی؟ خواهرت به خاطر بازی اومده بود.

یا من خیالاتی شده بودم یا اون خیلی شبیه بچه ها حرف می زد! انتظار داشت جلوی در برم به استقبالش؟!!

- نه... من از فوتبال خوشم نمیاد.

به هر حال میعاد سرش رو پایین انداخته بود و ناراحتی رو تو صورت من نمی دید.

دو سری از سفارش های بوتیک باید تا آخر هفته حاضر می شد و چون بوتیک رو تازه افتتاح کرده بودیم، برای فریبا خیلی مهم بود که سر موعد آماده بشه. همه مشغول برش و دوخت بودند و مشتری های سالن رو به مهدیس سپرده بودیم. رو به هانی گفتم: چه خبر از روزهایی که ما نیستیم؟

romangram.com | @romangram_com