#_ستاره_پنهان__پارت_94
عمه عطی عمه ی بابا بود که تو طالقان تنها زندگی می کرد. از آقاجون کوچیکتر بود ولی باز هم پیر بود.
- حالا اگه یه نفر از این ورزش مزخرف که 20 نفر آدم دنبال یه توپ می دون و 90 دقیقه ملت رو میذارن سر کار و پول نجومی به جیب می زنن، خوشش نیاد پیرزنه؟!
- چه خبره؟ نفس بگیر! انقد کالری نسوزون.
البته من دلیل خیلی شخصی تری برای تنفر از فوتبال داشتم. چیزی نگفتم که خود امین گفت: پس عرق فامیلیت کجا رفته؟
- برو بابا.
- بازیه الشبابه... آرش هم داره فیکس بازی می کنه.
روی کاناپه درست نشستم و روی صفحه زوم کردم. قبلاً از بازی های آرش هیجان زده می شدم اما امروز زیاد تأثیری برام نداشت. خوشبختانه داشتم عادت می کردم. اگر حسی هم از اون دوران جوونی باقی مونده بود، فقط دلخوری بود نه هیچ چیز دیگه ای.
صدای زنگ در مامان رو از اتاق به سمت آیفون کشوند و ما از جامون جم نخوردیم. گفتم: ساغره؟
مامان جواب داد: این موقع؟
گوشی رو برداشت و بعد با کلی خوشرویی گفت: بفرمایید بالا.
و رو به ما گفت: مهندس!
جوری خوشحال شده بود که من نزدیک بود حسودیم بشه! گفتم: امیر که اینجا نیست. چرا اومده؟
مامان شونه بالا انداخت و روسری بلندش رو از روی جالباسی برداشت و جلوی در ایستاد. بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم. بابا که صدا رو شنیده بود، توی اتاقشون تند تند لباس هاش رو عوض می کرد. چطور حالا میگرنش عود نمی کرد!! وارد اتاق شدم و روی تخت دراز کشیدم. چند دقیقه بعد صدای خوش و بش مامان و بابا و میعاد به گوشم خورد. احتمالاً حرص امین در اومده بود که نمی تونه بازی رو با دقت ببینه.
مشغول صحبت درباره ی کارهای خونه ی آقاجون بود و صدای به هم خوردن چاقو و بشقاب هم شنیده می شد. مامان گفت: اگه چیزی شده بود می گفتید امیر هم بیاد.
میعاد: نه. اتفاق خاصی نیست.
بابا: بفرما پسرم. یه چیزی بخور.
romangram.com | @romangram_com