#_ستاره_پنهان__پارت_93


- راست میگم.

- از قیافه ت پیداست.

و مشکوک نگاهم کرد. مرضیه گفت: برگرد ببینمت.

هر چهار نفرمون از حرفش زیر خنده زدیم و من عروسک رو به کیف برگردوندم. اصلاً نمی دونستم چرا همچین فکری به ذهنشون خطور کرده. فقط اسم یه پسر رو برده بودم!

از پارچه ی زیر چرخ چشم برداشتم و به مامان که با انگشت روی بینیش جلوی در ایستاده بود، نگاه کردم. سریع چرخ رو خاموش کردم و گفتم: چیه؟

- هیس! ساعت هشت و نیمه.

- تازه سر شبه.

- میگرن بابات عود می کنه.

- در رو می بندم.

- شر به پا نکن.

محکم به بدنه ی چرخ ضربه زدم و از صندلی بلند شدم. دستم درد گرفت و چند بار توی هوا تکونش دادم. مامان گفت: آخه چرا اینطوری می کنی؟ همه ش داری به خودت آسیب می زنی!

حوصله ی نصیحت شنیدن نداشتم. به سمت پذیرایی رفتم و روی یکی از کاناپه ها افتادم. امین با تیشرت و شلوارک ورزشی جلوی تلوزیون رو زمین پخش شده بود و فوتبال تماشا می کرد. بابا توی اتاقشون بود. رو به امین گفتم: تو خسته نمیشی؟

- از چی؟

- از فوتبال.

- مثل پیرزن ها حرف می زنی. این...

موقعیت حساس بود و سکوت کرد. توپ کهاوت شد، ادامه داد: این عمه عطی از تو باحال تره.

romangram.com | @romangram_com