#_ستاره_پنهان__پارت_91
مرضیه هم به من نگاه کرد.
- هم دنبال حقوق خیلی بالاتر باشه.
حالا هانی هم به من نگاه می کرد. چشمم رو بین جمع چرخوندم. توجه همه به من بود. ای تو شانس من!
سریع گفتم: من کارم رو دوست دارم.
خانوم حمیدی سر تکون داد و با لبخند گفت: به نظر من هم تو حیفی... پس بین دوست هاتون سفارش کنید.
بعد با عذرخواهی بیرون رفت. فریبا به من اشاره زد که همراهشون برم. این تا تو پاچه ی من نمی کرد، ول کن نبود. بیرون در حمیدی گفت: طرح عروسی که برای ارغوان زدی عالی بود.
چند ثانیه طول کشید که یادم بیاد ارغوان کیه. رو به فریبا که به زور لبخندش رو حفظ کرده بود گفت: شانس آوردی فری. دوران خیاط های سنتی دیگه تموم شده... دیر بجنبی رقیب هات می دزدنش!
و به من چشمک زد. بهش لبخند زدم. اغراق می کرد ولی همین قدرش هم جلوی فریبا خیلی بود. کارتش رو به من داد و گفت: باید برم... خیلی کار سرم ریخته. نظرت عوض شد تماس بگیر.
ازش خوشم اومده بود. کارت رو توی جیبم گذاشتم. اگر می تونستم سالن مد خودم رو راه بندازم، حتماً سراغش می رفتم. اگر تا اون موقع زنده بود. تو دلم خندیدم. خودم هم می دونستم که آرزوم خیلی دور و درازه. خداحافظی کرد و فریبا تا دم در بدرقهش کرد. وقتی برگشت مرموز نگاهم می کرد.
- نمی دونه چقدر شاکی داری!
- ...
- تا کسی رو پیدا نکرده، بجنب. می شناسمش، خوب پول میده.
- می خوایید از دست من خلاص شید؟
- اگر بخوام که اخراجت می کنم... چرا نقشه بکشم؟
- خودم برم برای وجهه تون بهتره.
- وجهه م جلوی بچه ها!!!
romangram.com | @romangram_com