#_ستاره_پنهان__پارت_90


صدای هردومون از بس خفه حرف زده بودیم گرفته بود. به طرف تختش رفت و گفت: بعداً اجاره ی بالکن رو می گیریم!

لبخند زدم و بیرون رفتم. هنوز سرم رو روی بالش نذاشته بودم که sms فرزین رسید. نوشته بود: کی؟

این بیچاره کمبود محبت داشت. کار خوبی کردم که بازیش ندادم. چند ثانیه فکر کردم و بعد دلم رو به دریا زدم و نوشتم: هانیه. یکی از بچه های مزون.

و توی دلم گفتم «خدا به خیر کنه».

مشغول بریدن کاغذهای الگوی روی میز بودم اما تمام حواسم به هانی بود که پارچه ها رو به مهدیس نشون می داد. تمرکزم رو کامل از دست داده بودم. اگر تو این دو روز گذشته فرزین عکس العملی هم نشون داده بود، هانی اصلاً به روی خودش نمی آورد. هر دو به من نگاه کردند و مهدیس گفت: امروز یه جوری نشده؟

هانی: آره.

مهدیس: نظرت چیه انقد بزنیمش تا اعتراف کنه؟!

هانی خندید و من نگاهم رو روی کاغذ انداختم و گفتم: چه جوری ام؟

جوابم رو ندادند. چند دقیقه بعد ضربه ای به در خورد و فریبا همراه خانوم حمیدی وارد اتاق شد. مشتری ها توی اتاق مشاوره یا سالن می اومدند، نه وسط اتاق های کار!! صورت خانوم حمیدی خیلی خوشحال بود. رو به جمع گفت: دخترها، ببخشید اومدم اینجا.

فریبا با خنده گفت: خوش اومدید.

طبق عادت یه دست بلند زد که حواسمون رو جمع کنه و رو به ما ادامه داد: دخترها! خانوم حمیدی قصد داره نماینده ی فروش لباس عروس های ما باشه... برای سالن جدیدش یه مسئول خوب می خواد.

هر چهار نفرمون با سکوت نگاهشون می کردیم. حتی مرضیه هم چیزی نمی گفت. فریبا دوباره گفت: کدومتون دوست داره مسئول یه سالن عروس تو بهترین پاساژ تهران باشه؟

هنوز کسی حرفی نمی زد. من اگر می خواستم فروشنده بشم، لیسانس روابط عمومی و بازاریابی می گرفتم نه طراحی دوخت! اما فریبا جور دیگه ای فکر می کرد چون نگاهش م*س*تقیم به من بود. بهترین راه برای دک کردن من همین بود. چرا همه می خواستند من رو از سرشون باز کنند؟!!! سکوت جمع طولانی شد.

- یه نفر که هم از طراحی و خیاطی سر در بیاره...

مهدیس به من نگاه کرد.

- هم روابط عمومی بالا داشته باشه.

romangram.com | @romangram_com