#_ستاره_پنهان__پارت_89


- بله؟

- من کسی رو میشناسم که شما رو دوست داره.

- منظو...

- منظورم خودم نیست.

- ...

- نمی خوایید بدونید کی؟

حس کردم خیلی شوکه شده. احتمالاً منتظر شنیدن چیز دیگه ای بود تا سیل سوال ها و شاید اتهاماتش رو سرازیر کنه. اما من نمی خواستم کسی رو جلوش تابلو کنم. حداقل تا وقتی که خودش بخواد بدونه و با این مسئله کنار اومده باشه. همچنان سکوت کرده بود و من گفتم: به شرول سلام برسونید. به امید دیدار.

- بله. خدافظ.

قطع کردم و روی بازوم دست کشیدم. خیلی سرد بود. حس ناراحت کننده ای داشتم که نمی دونستم برای چیه! به همون آهستگی قبل، در رو باز کردم. اولین چیزی که به چشمم خورد، صورت امین بود که توی تاریکی به من زل زده بود. جیغ خفه ای کشیدم و سریع دستم رو جلوی دهنم گذاشتم. نمی دونستم چیزی از حرف ها شنیده یا نه. در رو پشت سرم آروم بست و گفت: چرا گرخیدی؟!

- ...

- کی بود؟

- مهدیس.

- مهدیس کیه؟

- وقتی نمی شناسی چرا می پرسی؟

- بگم بابا بیاد با آقا مهدیس! آشنا بشه؟

دست پیش رو گرفتم و گفتم: فکرت حسابی منحرفه! بهش بگم به جای کلاس کنکور میری فوتبال؟

romangram.com | @romangram_com