#_ستاره_پنهان__پارت_88
امین بیرون رفت و من و مامان آشپزخونه رو مرتب کردیم.
ساعت از 11:30 گذشته بود و خونه توی تاریکی فرو رفته بود. از موقع شام تا حالا دلم پیش زنگ زدن به فرزین بود و اینکه با من چکار داشت. آروم توی راهرو قدم گذاشتم. اتاق ها نزدیک هم بودند و خونه کوچیک بود. حرف زدن تو سکوت شب به گوش همه می رسید ولی از بالکن اتاق امین می شد صحبت کرد. سه سال پیش بابا انقدر محدودم نمی کرد، این ها همه تقصیر آریانا بود. آروم وارد اتاق امین شدم. روی شکم خوابیده بود و پتو از روش کنار رفته بود. روی نوک پا راه می رفتم که صدایی توی اتاق پخش نشه. اگر وارد بالکن می شدم و در کشویی ش رو می بستم، صدام رو نمی شنید. به در رسیده بودم. انگشتم رو به لبه ی در گذاشتم و آروم آروم هول دادم. نباید زیاد می کشیدم که سرما وارد نشه. همین که به اندازه ی رد شدنم جا باز شد، پریدم بیرون و با همون آهستگی در رو بستم. با اینکه سویی شرت پوشیده بودم، تنم سرد شده بود.
شماره ی فرزین رو گرفتم. بعد از دو تا بوق جواب داد: سلام.
با صدای آهسته گفتم: سلام. ببخشید، خواب که نبودید؟
- نه... منتظر تماست بودم.
- با من کاری داشتید؟
- بله... درواقع...
- بفرمایید؟
- من... اون روز حرف اشتباهی زدم؟
- نه. چطور مگه؟
- انگار از من رنجیدید. زود پیاده شدید!
پس زنگ زده بود که ته و توی ماجرا رو دربیاره. حرفی برای زدن نداشتم.
- منظورتون از اون سوال ها چی بود؟
- راستش نمی دونم الان وقت مناسبی برای این حرف هاست یا نه!
- من هیچ وقت دنبال پول و اصل و نصب و اینا نبودم. اگه شما به من... چطوری بگم...
- فرزین خان!
romangram.com | @romangram_com