#_ستاره_پنهان__پارت_87
صورت بابا تو هم رفت و مامان گفت: نعیمه واسه تک پسرش نقشه ها داره.
و جوری سرش رو تکون داد که انگار درباره ی ملکه ی انگلیس حرف می زنه. با چشم غره ادامه داد: تو برو به کارت برس.
پشت میز چهار نفره ی کوچیک نشسته بودیم و شام می خوردیم. امین از بچه های مدرسه شون تعریف می کرد و کسی گوش نمی داد. همه چیز مسخره و بی هدف شده بود. بابا وقتی بچه بودیم هم خیلی خوب و مهربون نبود ولی حالا حس می کردم که رسماً اینجا زیادی ام. اگر هم بابا فقط سعی می کرد که جذبه از خودش نشون بده تا من مثلاً سر و گوشم نجنبه، احساس من جور دیگه ای برداشت می کرد و نمی تونستم خودم رو با جو خونه هماهنگ کنم. فقط به این فکر می کردم که چطور باید زندگیم رو از این وضعیت خارج کنم.
شاید اگر کمی براش خودشیرینی می کردم و به حرف های همه گوش می دادم یا به امیر و بابا می گفتم که آریانا مزاحمم شده و کمکم کنند، اوضاع بهتر می شد. بعد امیر و مامان و ساغر رو مینداختم به جون بابا که یکی از واحدهای ساختمون آقاجون رو برای سالن مد به من بده. سود بابا رو هم می دادم. اینطوری همه ی آرزوهام با هم براورده می شد. از طرف دیگه می ترسیدم آریانا ماجراهای قدیم رو وسط بکشه و اوضاع بدتر بشه.
آه کوتاهی کشیدم و فانتزی هام رو برای خودم نگه داشتم. قاشق بعدی رو خوردم. زیرچشمی به بابا نگاه کردم. سخت و سرد بود. مثل صخره... چطور می تونستم راضیش کنم. حداقل پنج سال طول می کشید. رو به مامان گفت: خوشمزه شده. چی ریختی توش؟
مامان به ظرف قرمه سبزی اشاره کرد و گفت: سبزیش تازه بود.
صدای زنگ گوشیم از اتاق شنیده شد و امین گفت: چه آهنگ ضایعی!
چشم های عصبانی بابا به سمت من چرخید. حق نداشتم زیاد با موبایل حرف بزنم. خصوصاً شب ها. سریع به سمت اتاق رفتم. اگر آریانا زنگ زده بود می تونستم گوشی رو دست بابا بدم. اما شماره ی فرزین افتاده بود.
بعد از سلام و احوالپرسی هول هولکی، گفتم: ببخشید، الان مهمون داریم... من خودم شب تماس می گیرم.
فرزین بیچاره با عذرخواهی قطع کرد و من سریع به آشپزخونه برگشتم. مامان برای خودش آب ریخت و گفت: بگو دوست هات خونه زنگ بزنن.
سر تکون دادم و بابا با بداخلاقی گفت: بی خود! چه معنی داره؟!
از جاش بلند شد و به پذیرایی رفت. امین از زیر میز به پام ضربه زد و گفت: راست میگه دیگه.
- قانونش شامل تو هم میشه.
- من بخوام با دوست هام حرف بزنم می پرم تو کوچه... زنگ نمی زنم!
عصبانی گفتم: به من ربطی نداره چه غلطی می کنی.
مامان آروم گفت: هیس!
romangram.com | @romangram_com