#_ستاره_پنهان__پارت_86
صدا رو زیاد کرد و گفت: اصلاً کار این باند خیلی درسته. می بینی؟
بدم نیومده بود. آلبوم های قبلیشون رو هم تا حدی شنیده بودم. سر تکون دادم که یهو صدای آهنگ قطع شد. رو به امین گفتم: چرا قطع کردی؟!!
- چه خبره، همسایه ها رو زابرا کردید؟
این صدای داد عصبانی بابا بود که از پشتم می اومد. به سمتش برگشتم که با اخم سرش رو برگردوند و وارد اتاق شد. یه کم سر مامان غر زد. من هم به اتاق خودم رفتم و مرتبش کردم که بی خودی گیر به کثیفی نده. بیرون که اومدم مامان رو به بابا می گفت: چقد زود همه چی پیش رفت!
- آره. پسره کارش حرف نداره. یه شرکت سرش قسم می خورند.
- واحدهامون رو بفروشیم، دستمون باز میشه.
- اگه بفروشم، مغازه ی ب*غ*لی رو هم می خرم. کارم سکه میشه.
به سمت آشپزخونه رفتم و به مامان گفتم: خونه ی آقاجون؟
داشت برای بابا چای می ریخت. گفت: آره. خدا بیامرزدش.
دلم یه کم گرفت. چه روزهای خوبی رو تو اون خونه گذرونده بودم. بابا دوباره به حرف اومد: پسره از کف مریم رفت.
امین: سحر بیا.
صداش از اتاقش می اومد. حتماً می خواست آهنگ ها رو بده بهم. بد موقع بود و خودم رو نشنیدن زدم. مامان سینی چای و قندون رو جلوی بابا گذاشت و گفت: نفهمیدی چی بهش برخورد؟ من که فکر می کردم همه ی حرف هاشون رو زدند!
نزدیک مامان نشستم و گوش دادم ولی بابا مشغول خوردن شد و به نشونه ندونستن سر تکون داد. امین دوباره گفت: سحر!
من: اومدم.
مامان: لابد فکرهاش رو کرد، دید زن بهتر می تونه بگیره.
من وسط حرفشون پریدم: کی از مریم بهتر؟ فوق لیسانس صنایع.
romangram.com | @romangram_com