#_ستاره_پنهان__پارت_82


- چرا؟ چون اخلاقت بهتر از من بود و خواستگارها برای تو می اومدند؟

- خودت می دونی چرا.

- من راضی ام. حوصله ی مردها رو ندارم. همه شون مثل همه اند.

و به امین که پشت دیواره ی اپن توی هال نشسته بود اشاره کردم و ادامه دادم: این هم یکیشون!

- به خاطر ازدواج نمیگم. مثلاً من که تو بیست سالگی شوهر کردم کجا رو گرفتم؟!

- ...

- اگر اصرار خودم نبود، همین فوق دیپلم رو هم نداشتم. کی بود که تشویقم کنه؟

بلند شد و ظرف سبزی رو توی سینک خالی کرد. می دونستم نمی خواد این بحث رو ادامه بده. حالا نیست که دکترها دارند دنیا رو می ترکونند، فوق دیپلم کمه! حرفی نزدم.

برای چندمین بار سرم رو برگردوندم و از شیشه ی عقب به ماشینی که به نظر مشکوک بود نگاه کردم. دورتر از ما بود و صورت دقیق راننده پیدا نبود. راننده ی تاکسی از توی آینه ی جلو به من نگاه کرد و گفت: خانوم چیزی شده؟

-نه.

-کسی مزاحمتون شده؟

-نه. فقط انگار...

-چی؟

-اون پژوی خاکستری داره ما رو تعقیب می کنه؟

مرد با تعجب گفت: تعقیب؟!! واسه چی؟

مسافر جلویی هم تا نیمه برگشت و به من نگاه کرد. حس کردم شبیه قاتل های فراری ام.

romangram.com | @romangram_com