#_ستاره_پنهان__پارت_81
با ترحم به من نگاه کرد فکرش رو خوندم و گفتم: کی گفته من بدبختم؟
- تقصیر منه.
- ولش بابا.
- نه. من نباید میذاشتم.
- ...
- باید جلوت رو می گرفتم.
- ساغر! حرف گذشته رو نزن. به اندازه ی کافی بهش فکر می کنم.
هر دو ساکت شدیم. امین در حالیکه کیمیا روی دوشش بود وارد آشپزخونه شد و گفت: چه خبره؟ دوباره بو راه انداختید؟!
ساغر: برو. خرده ها رو با پات می بری بیرون.
امین: ترشی چی می خوایین درست کنین؟
من: نظرسنجی نداره!
امین: خب تو که خودت هستی. ترشی واسه چی؟
ساغر: پررو نشو امین.
امین: نه بابا، این ناراحت نمیشه... عادی شده براش.
شاید هم حق با اون بود. خواهر دوقلوی من یه بچه ی 3 سال و نیمه داشت. امین با لیوان شربتی که برای خودش ریخته بود بیرون رفت. موقع رفتن با زانو به شونه ی من که اخم کرده بودم ضربه زد و گفت: خب حالا!
ساغر آروم گفت: همه ش تقصیر منه.
romangram.com | @romangram_com