#_ستاره_پنهان__پارت_83


-نمی دونم. همینطوری گفتم. از وقتی سوار شدم دنبال ما راه افتاده.

-وقتی پیچیدیم هم بود؟

-بله.

-من متوجه نشدم. خیالاتی شدید.

-آره. فکر کنم.

مسافر با گفتن «همین ب*غ*ل ها لطفاً» جلوی بانکی پیاده شد. موقع پیاده شدن باز چپ چپ به من نگاه کرد. راننده کمی مکث کرد و بعد راه افتاد که مشخص بود کارش عمدیه. پژو از کنارمون عبور کرد و من صورت آریانا رو تشخیص دادم. اون هم به سمت من برگشت و م*س*تقیم نگاهم کرد. خودش رو مخفی نکرده بود. شاید می خواست چیزی رو به من بفهمونه. بالاخره می خواست به یه نتیجه ای برسه. راهش زیاد فرقی نداشت! جلوتر نگه نداشت و به مسیرش ادامه داد. راننده ی جوون با هیجان گفت: شناختی خانوم؟

انگار سرش درد می کرد برای اینجور ماجراها. گفتم: نه. اشتباه کردم. ببخشید.

-خواهش می کنم.

قبل از اینکه بخواد پسرخاله بشه و شماره بده، نزدیک کوچه پیاده شدم، سریع گوشیم رو در آوردم و توی لیست تماس ها دنبال شماره ی آریانا گشتم. حتی سیو هم نکرده بودم. با اولین بوق جواب داد: من هم از دیدنت خوشحال شدم.

-هیچ معلومه چی تو فکرت میگذره؟!

-می دونستم دلت برام تنگ شده، گفتم سراغی ازت بگیرم.

قدم هام رو آروم تر کردم که نزدیک خونه موبایل دستم نباشه.

-خودت می دونی چی می خوای؟

-من الکی برنگشتم ایران. حتماً طاقت نداشتم که اومدم!

-...

-زیاد نمی تونم بمونم. ساغر سیمکارتشو رد کرده؟

romangram.com | @romangram_com