#_ستاره_پنهان__پارت_78
- شاید یه زمانی می خواست. ولی انقدری نبود که بیشتر از چند سال تحملم کنه.
این بیچاره آدم بدی به نظر نمی رسید. من داشتم کار آرش رو به پای همه ی مردهای دور و برم می نوشتم. حقش نبود باز هم زنی قسمتش بشه که دوستش نداره. اما من که قصد بدی نداشتم. شاید بعداً عاشقش می شدم. مرد جذابی بود. قرار نبود چیزی براش کم بذارم. حرفی نزدم.
- من حتی دلم نیومد شرول رو ازش بگیرم. با اینکه خرجش با خودم بود.
لحظه ی کوتاهی به من نگاه کرد و ادامه داد: البته نمیذارم دوباره تکرار بشه! اون موقع جوون و خام بودم.
حرف هاش رنگ و بوی اتمام حجت می داد. احتمالاً می خواست از طرف من مطمئن بشه، بعد حتی حرف آشنایی رو پیش بکشه. خودم رو جمع و جور کردم. جمله ها رو توی ذهنم مرتب کردم و با اعتماد به نفس گفتم: شاید یه روز آدم خوبی وارد زندگیتون بشه.
دوباره نگاهی به من انداخت و چیزی نگفت.
- وضع مالی اون خانوم براتون مهم نبود؟
- نه.
- سطح خانوادگیش چطور؟
- نه. چرا می پرسید؟
- اگر...
- ...
- اگر کسی شما رو دوست داشته باشه ولی به خاطر این چیزها هیچ وقت بروز نده...
- چی رو می خوایید بفهمونید؟... من که گفتم برام مهم نیست. به اندازه ی کافی دارم.
نفس عمیقی کشیدم و سکوت کردم. اون هم حرفی نزد. احتیاج داشتم که فکر کنم. نمی خواستم تصمیم عجولانه ای بگیرم. از مدل زندگی و تصمیم هایی که اون گرفته بود خوشم اومده بود. بعد از پنج دقیقه به بهانه ی خرید از یه فروشگاه پیاده شدم و اجازه دادم که اون هم فکر کنه.
روی تخت غلت زدم و به قاب عکس برج ایفل نگاه کردم. اتاقم همونطور دست نخورده بود. چند روز از برگشتنم می گذشت. اما همین امروز وسایلم رو از کارتن ها خالی کرده بودم. حوصله م سر رفته بود و اینجا عملاً هیچ کاری نمی تونستم بکنم. هر حرف کوچیکی هم با امین و بابا به بحث تبدیل می شد. گرچه بابا از وقتی اومده بودم تا امروز مثل غریبه ها رفتار می کرد و ترجیح می دادم توی اتاق بمونم.
romangram.com | @romangram_com