#_ستاره_پنهان__پارت_79
مامان وارد اتاق شد و گفت: چرا در رو می بندی؟
در رو تا آخر باز کرد. تو خونه ی ما کسی درها رو نمی بست. اصلاً چیز خصوصی معنی نداشت. همه ی وسایل آدم رو دستکاری می کردند. البته نیت مامان بیشتر تمیزکاری و مرتب کردن بود. وقتی دبیرستان می رفتم که این عادتشون مصیبت شده بود. بالای تخت ایستاد و گفت: چرا نمیای بیرون؟ الان چه وقت خوابه؟! همه ش اینجا کز کردی!
روی تخت نشستم و دستم رو زیر چونه زدم. مامان مشغول مرتب کردن کاغذهای روی میزم شد. یه تیکه کاغذ رو هم مچاله کرد و توی سطل انداخت. احتمالاً به نظرش آشغال اومده بود. خودکارها رو هم جمع کرد. توی کشوی میز انداخت و گفت: پاشو دیگه!
دو سال بود که راحت شده بودم. دوباره شروع شده بود.
- بیام بیرون چیکار کنم؟
- مگه اینجا چکار می کنی؟
با حرص از روی تخت بلند شدم و بیرون رفتم. روی مبل پذیرایی نشستم. نیم ساعت بعد در حال چرت زدن بودم که ساغر با دو تا گل کلم و کرفس و هویج وارد خونه شد. مامان برای استقبالش رفت و نایلون ها رو از دستش گرفت. کیمیا با بستنی و صورت کاکائویی جلوی من سر تکون داد. لپش رو کشیدم و رو به ساغر گفتم: تو این سرما بستنی گرفتی براش؟
- مگه حریفش میشم؟
روی مبل کنار من نشست و گفت: پس بالاخره اومدی. بابا چیزی نگفت؟
- نه. چی بگه؟ بیرونم کنه؟
خندید و گفت: گل کلم گرفتم یه کم ترشی بذارم. سری قبل تموم شد.
به سمت آشپزخونه رفتم و کرفس ها رو بو کشیدم. تنهایی حوصله ی این کارها رو نداشت. کدبانو بودن بهش نمی اومد. به خاطر روابط عمومی خوبش فقط به درد همین آژانس هواپیمایی می خورد. بر عکس ساغر، من عاشق این جور کارها بودم. توی دانشگاه دوست هام مسخره م می کردند. مادرم عادت داشت همه رو توی سبزی خردکن بریزه ولی من دوست داشتم به هر کدوم شکل بدم و بوشون رو موقع خرد شدن حس کنم.
مامان از آشپزخونه بیرون رفت و گفت: آشغال هاشون رو بگیرید تا من بیام.
چاقو رو برداشتم و روی زمین سفره ی تمیز پهن کردم. تیشرت و شلوار راحتی پوشیده بودم. ساغر هم مانتوش رو در آورد و کنارم نشست. مشغول جدا کردن تکه های خراب شده ی سبزی ها بودم. ساغر هم چاقو رو برداشت و گفت: خوش به حال شوهرت.
- چرا؟
به وسیله ها اشاره کرد و گفت: همه چیزش به راهه... من این ها رو آوردم اینجا که از سرم باز کنم.
romangram.com | @romangram_com