#_ستاره_پنهان__پارت_75


بقیه ی حرف هاشون رو بیرون اتاق زدند و من نشنیدم. زن با نگاه طعنه آمیزی به من کیفش رو روی دوشش انداخته بود و بیرون رفته بود. من هم کامپیوتر رو خاموش کردم و به اتاق طراحی رفتم. مجبور بودم هر چی میشنوم سکوت کنم. حالا که به خونه برگشته بودم، اگر قرار بود همین جا هم نیام که دیوونه می شدم! به پولش هم احتیاج داشتم. شاید یه روز با همین خرده پول ها سالن مدی که آرزوم بود رو تأسیس می کردم.

وسط راه، آستین های بلوز اندامی سفیدم رو بالا می دادم که فریبا بهم نزدیک شد و گفت: می دونی مشتری های روزهای فرد بیشتره؟

ایستادم و گفتم: آره. خودتون یه صد باری گفته بودید!

- نازی بدش نمیاد روزهای زوج رو هم اینجا کار کنه.

دست هام رو تو جیب جین تنگ مشکیم کردم و با پوزخند گفتم: تو این چند سالی که نازی رو میشناسم بیشتر از 6-7 تا طرح ازش ندیدم!!

- در عوض همون 6-7 تا باب میل مشتری هاست.

- من بیشتر از بیست تا طرح ارائه دادم. مطابق میل همه ی دنیا! اما انگار مشتری های اینجا از دنیا دور افتادند.

- خوبه. پس یادم باشه به فشن تی وی معرفیت کنم.

جوابش رو ندادم و وارد اتاقم شدم. خودش هم می دونست که من کارم رو بلدم وگرنه خیلی وقت پیش عذرم رو می خواست. حس کردم بهونه ی دیگه ای برای شروع بحث داره ولی نمی خواد چیزی بروز بده.

ساعت از چهار گذشته بود که از مزون بیرون اومدم و مسیر همیشگی رو تا ایستگاه قدم زدم. هنوز خیلی دور نشده بودم که ماشینی برام بوق زد و نگه داشت. با دیدن بنز فرزین لبخند زدم و جلو رفتم. شیشه رو پایین داد و با خنده گفت: بفرمایید، برسونمتون.

سلام و احوالپرسی کردیم. کاپشن قهوه ای کوتاهم زیاد گرم نمی کرد و برای اینکه به چکمه های ساقدارم میومد پوشیده بودمش. از خدا خواسته تو این هوای سرد سوار شدم و گفتم: شرول کجاست؟

- با دختر یکی از دوست هام.

- جدی؟! چه خوب.

- از وقتی این لباس ها رو گرفته عادی تر شده. دیگه زیاد تو خودش نیست.

لبخند زدم. احتمالاً منظورش «از وقتی شما رو دیده» بود. ماشین رو حرکت داد و گفت: شما خوبین؟

- ممنون... چه تصاوف خوبی. حوصله پیاده روی نداشتم.

romangram.com | @romangram_com