#_ستاره_پنهان__پارت_74


جلوی در آپارتمان نگه داشت و هر دو پیاده شدیم. توی آیفون به امین گفتم: بیا وسایلم رو ببر بالا.

- اشتباه گرفتین.

- زود باش. لوس نشو.

کارتن ها رو از عقب سانتافه بیرون آورد و بدون خدافظی رفت. تا آخرین لحظه اخم روی صورتش بود و نگاهم نمی کرد. نظرش برام مهم نبود. به هر حال حالا که از خونه ی آقاجون اومده بودم، دیگه سال به سال نمی دیدمش. نفسم رو فوت کردم و منتظر امین ایستادم.

خانوم حسینی دوباره به عکس توی مانیتور نگاه کرد و لب هاش رو به معنی «نمی دونم» تکون داد. مشغول توضیح دادن عکس شدم: ببینید من از عمد یه تیکه آستین اینجا کار کردم که هم پر بودن بازوهاتون رو بپوشونه، هم برای سن و سالتون مناسب تر باشه.

- واه! مگه من چند سالمه؟

- منظورم این نبود.

روی صندلی جا به جا شد و گفت: این لباس پیرزن هاست.

دیگه واقعاً کلافه شده بودم. بیشتر از دو ساعت بود که داشتم با خودش و این عکس سر و کله می زدم و می دونستم آخر باید همون چیز مسخره ای که می خواد رو قبول کنم. اصلاً به درک به من چه! همین مانتوی دو تیکه ای سفید و صورتی که تنش بود به درد دختربچه ها می خورد تا زن بالای 40 سال. با آرامش گفتم: من شبیه این طرح رو تن یه هنرپیشه ی هالیوود دیده بودم.

- به هر حال مناسب من نیست.

از جاش بلند شد و به طرف در خروج از اتاق مشاوره رفت. به ساعت بالای کامپیوتر نگاه کردم. حتماً الان باید ازش منت کشی می کردم! وقت ناهار بود. به پشتی صندلی تکیه دادم و گردنم رو مالیدم. چند دقیقه بعد در باز شد و فریبا همراه همون خانوم وارد شد. رو به من گفت: مشکل چیه سحر؟

- من که مشکلی ندارم.

خانوم حسینی به حرف اومد: من یه دیزاینر دیگه می خوام فریبا جون. نازی کجاست؟

فریبا جواب داد: نازی روزهای فرد میاد.

- آهان! پس من میرم، فردا میام.

- حتماً عزیزم. منتظرتم. به نازی هم میگم کارت رو زود راه بندازه.

romangram.com | @romangram_com