#_ستاره_پنهان__پارت_73
سیستم گرمایشی ماشین رو روشن کرد و تنظیمش رو درست کرد. حداقل یخزدگی دستم رو فهمیده بود. در رو بست و راه افتاد. دوباره عروسک جغد رو توی دستم گرفتم و ول کردم. خونه مون تقریباً به خونه ی آقاجون نزدیک بود. دوباره به حرف اومد: نمی دونی گناه کبیره ست؟
- ...
- اصلاً چیزی رو قبول داری؟
پیش خودش فکر می کرد من همه کاره ام. ناراحت شدم ولی می دونستم اگر جواب بدم یه دعوای اساسی راه می افته. سکوت کردم و اون سرش رو با تأسف تکون داد. وارد خیابون اصلی شد و گفت: به خاطر یه پسربچه ی ترسو؟!
- ...
- لا اله الا الله
- ...
- اون موقع چند سالش بود؟ 25-6 آره؟
دوباره سر تکون داد و من گفتم: به خاطر اون نبود. به خاطر رفتار آدم هایی مثل تو بود!
- «تو» چیه؟ مگه من هم قدتم؟
خیلی عصبانی بود و ترجیح دادم چیزی نگم. همین خودکشی ناموفقم باعث شده بود که دو سال پیش اجازه بدند با آقاجون زندگی کنم و فشارشون کمتر کنند. اما من اون موقع قصدم واقعاً مرگ بود.
ساعت حدود 7 شب بود و توی ترافیک سبکی گیر کرده بودیم. چشم های سیاه جغد به من خیره شده بود و حس می کردم مثل من غمگین نگاه می کنه. بهش دست زدم. چشم های من هم درشت و مشکی بود ولی هیچ حالت به خصوصی نداشت. حتی به صورت گردم نمی اومد. امشب هم دلم برای خودم می سوخت هم برای این جغده که هر روز باید اخلاق این آدم مزخرف رو تحمل می کرد. دستش روی صورت جغد اومد و عروسک رو توی مشتش گرفت. با تعجب نگاهش کردم. بندش رو از پشت آینه بیرون آورد و روی پای من انداخت. این چه وضعش بود؟!
- مرسی... نمی خوامش!
جواب نداد. ترافیک باز شد و حرکت کرد. عروسک رو روی داشبورد گذاشتم و گفتم: نمی خوامش.
دوباره برداشت و خواست از پنجره پرتش کنه که سریع گفتم: بده.
بدتر از من اعصاب درست و حسابی نداشت. عروسک رو کف دستم گرفتم. خیلی بامزه بود. دلم نمی اومد پسش بدم.
romangram.com | @romangram_com