#_ستاره_پنهان__پارت_72
بیرون رفت و با دو تا کارتن خالی بزرگ برگشت. جلوی من گذاشت.
- پاشو. سه ساعته اینجا منتظرم.
- چرا؟
چشم هاش زیر نور م*س*تقیم لامپ مثل چشم های گربه شفاف بود و روشن تر به نظر می رسید. نگاهش رو برگردوند و گفت: پنج تا مرد اون بیرونند!
امروز اولین شبی بود که در ورود نبود و کارگرها اومده بودند. از جام بلند شدم و یکی از کارتن ها رو به سمت کمد کشیدم.
- تمیزه؟
- آره.
هر دو در کمد رو باز کردم. از دیدن اون همه لباس که روی هم و فشرده آویزون کرده بودم، تعجب کرده بود. همه رو مرتب توی کارتن چیدم. می خواستم کشوی دراور رو باز کنم و لباس های زیرم رو خالی کنم. بالای سرم ایستاده بود. سرم رو بلند کردم و گفتم: وسایل خصوصیه.
اول با گیجی به من نگاه کرد و بعد سریع بیرون رفت. تو این شرایط حال و حوصله نداشتم وگرنه می زدم زیر خنده.
کارتن ها و چرخ خیاطی رو یکی از کارگرها تا جلوی ماشین میعاد آورد. حتی زحمت بلند کردن یه بسته ی لباس رو به خودش نمی داد. من هم خیلی ناراحت تر از این حرف ها بودم که وسایلم رو ببرم. حتی دلم نمی خواست که برم.
روی صندلی جلوی ماشینش نشستم. تمام تلاشم رو می کردم که گریه نکنم. چشمم به عروسک کوچولوی جغد سفید افتاد که به آینه وصل شده بود. چند بار تکونش دادم. خیلی بامزه بود. ماشین رو روشن کرد. در رو کامل نبسته بود که چراغ روشن بمونه. بدون اینکه نگاهم کنه پرسید: مگه تو خونه تون چه خبره که نمی خوای بری؟
با این سوال و پالتو و پلیور مشکی مثل پدرهای بداخلاقی شده بود که می خوان نصیحت کنند. خوبیش این بود که من رو در حال بررسی کردن خودش نمی دید. سرش رو به سمتم چرخوند و گفت: چرا خانواده ت تو رو به امون خدا ول کردند؟
این بار من سرم رو به سمت شیشه برگردوندم. این خبرها هم نبود. هر روز رفت و آمدم رو چک می کردند. تازه قبلش که آقاجون زنده بود. اصلاً چی باید بهش می گفتم؟
- چرا انقدر جلوت کوتاه میان؟!
نگاهش کردم که سریع صورتش رو به سمت شیشه ی رو به رو چرخوند و روی ریش کوتاهش دست کشید. مصمم بود که تا جواب نگیره حرکت نکنه. دستم رو جلو بردم و آستینم رو بالا دادم که مچم رو ببینه و گفتم: به خاطر این. نمی خوان تکرار بشه.
به دستم نگاه کرد و روی زخم های افقی مچم زوم کرد. خوشبختانه این یکی رو کل ایل و تبارمون باخبر نشده بودند. به اخم ابروهاش که توی هم فرو رفته بود نگاه کردم. ناخودآگاه دستش رو جلو آورد و مچم رو بین انگشت هاش گرفت. درست مثل اینکه دم موشی رو گرفته باشه با چندش ولش کرد و دستش رو توی جیبش فرو برد. ببین توی این ناراحتی و غصه کی به تور ما خورده بود!! آستینم رو پایین دادم و مچم رو توی دست دیگه م قایم کردم.
romangram.com | @romangram_com