#_ستاره_پنهان__پارت_71


از اتوب*و*س که پیاده شدم، طبق عادت "ها" کردم. بخار جلوی صورتم رو گرفت. بارون کمی شدت گرفته بود. چترم رو باز کردم و قدم هام رو تندتر برداشتم. عاشق هوای گرفته و بارونی بودم. البته اگر حس خیس شدن داشتم. از صدای رد شدن ماشین ها توی چاله های آب خوشم می اومد. بچه که بودیم با عمو که دست ساغر و مریم رو گرفته بود به مغازه ها سرک می کشیدیم و برامون خوراکی می خرید. من از همون بچگی هم حاضر نبودم دستم رو به کسی بدم و مدام خودم رو تو چاله چوله ها مینداختم تا صدای شالاپ شلوپ آب رو دربیارم.

به طرف کوچه مون حرکت می کردم. توی صف نونوایی به یکی از همسایه ها سلام دادم که با خوشرویی جواب داد. وقتی به خونه نزدیک شدم، چتر رو کنار کشیدم و اولین چیزی که به چشمم خورد بولدوزری بود که ته کوچه ی بن بستمون پارک شده بود. کیسه هایی که اطراف خونه کشیده شده بود توی باد حرکت می کرد و منظره تراژیکی ایجاد کرده بود. دوباره نگاهم به بولدوزر افتاد و آه از نهادم بلند شد. می دونستم قراره با چی رو به رو بشم.

در خونه رو دیروز از جا در آورده بودند و به جاش یه قطعه ی بزرگ آهنی با رده های زرد و سیاه کار گذاشته بودند. از گوشه ی آهن وارد خونه شدم. کف حیاط و بالکن و گوشه ای از خونه ویران شده بود و صدای حرف زدن از اطاقکی که با آجر ساخته بودند، شنیده می شد. ترس تمام وجودم رو گرفته بود. سریع به طرف خونه دویدم. از پله هایی که حالا با جعبه های خالی ایجاد شده بود بالا رفتم. تغییرات از صبح که به مزون رفته بودم خیلی زیاد بود. سکوت و تاریکی فضا خیلی توی ذوق می زد. صدای قدم هام توی خونه می پیچید. دوباره ترس برم داشت. به سمت اتاق رفتم. درش رو برداشته بودند و به جز یه کمد که لباس هام داخلش بود، چرخ خیاطی و یه دراور کوچیک که وسیله های خیاطی و چیز های دیگه رو توش میذاشتم چیزی توی اتاق نمونده بود. نه تلوزیون، نه بخاری، نه پنجره و فرش. هیچی.

گوشه ای از اتاق به دیوار تکیه دادم. مطمئناً آشپزخونه هم خالی شده بود. سرما توی تنم نشسته بود و سر تا پام می لرزید. زانوهام رو ب*غ*ل کردم و سرم رو روشون گذاشتم. دیگه آخرش بود. مقاومت فایده ای نداشت. حالم خوب نبود. به این فکر می کردم که به کی خبر بدم که دنبالم بیاد. برق روشن شد و اتاق توی نور فرو رفت. سرم رو بلند کردم و نگاهم به میعاد افتاد. این وقت شب اینجا چکار می کرد؟! وقتی زیاد گیج می شدم یا عصبانیت خیلی بهم فشار می آورد، لال می شدم و کاری از دستم بر نمی اومد. کمی بعد که به خودم اومدم با پوزخند گفتم: لامپ سر جاشه!

وارد اتاق شد. به دیوار تکیه داد و گفت: وسایلت رو جمع کن.

- مگه امیر نمی خواست اسباب رو ببره؟

- بهش نگفتم.

- ...

- فکر کردم بهتره خودت بری خونه، قبل از اینکه به زور ببرنت.

نفسم رو فوت کردم و چیزی نگفتم. با اون سیلی که چند روز پیش از من خورده بود، اینجا بودنش خیلی باعث تعجبم بود. هر کس دیگه بود غرورش رو به دلسوزیش ترجیح می داد و نمی اومد.

- اومدی که خودت بیرون بندازیم؟

- ...

- انتقام؟

یه لبخند نصفه نیمه زد. خودم هم خنده م گرفت. جلوتر اومد و گفت: وسایلت رو ببند... رو زمین نشین!

شونه بالا انداختم و چیزی نگفتم. اگر می دونستم کتک بخوره آدم میشه، زودتر می زدمش! قیافه م حتماً آویزون شده بود.

- پاشو... اینجا کارتن هست.

romangram.com | @romangram_com