#_ستاره_پنهان__پارت_70
«آزادی داشتن» ؟!
- ببین دختر این کارها آخر و عاقبت نداره. به فکر آبروی پدرت باش!
«این کارها» ؟!
مردی از حیاط وارد خونه شد و جلوی در صدا زد: مهندس! یه لحظه.
- آریانا آدم خوش گذرونیه. به درد خانواده نمی خوره!
«به درد خانواده» ؟!
هر چی از دهنش در اومده بود بار من کرده بود. من دوباره داشتم عصبی می شدم وتون صدام داشت بالا می رفت.
- چرا این چیزها رو به من میگید؟!
- من صلاحت رو می خوام.
- صلاحم رو خودم بهتر می دونم.
خوشم نمی اومد که شبیه آخوندها نصیحت کنه. با پوزخند گفت: اگر تو رو می خواست که فرار نمی کرد. پای کاری که کرده بود، می ایستاد.
سوزش اشک رو توی چشم هام حس کردم. حالم خیلی بد بود. یه مرد مجرد جوون داشت این حرف ها رو بهم می زد. مرد کنار در دوباره گفت: مهندس مشکلی پیش اومده؟
میعاد بلند گفت: چیزی نیست، داریم حرف می زنیم.
و دوباره به من پوزخند زد. دیگه خیلی تحملش کرده بودم. دستم بی اراده بلند شد و توی صورتش فرود اومد. رو به اون مرد گفتم: من اهل حرف زدن نیستم. عمل می کنم.
مرد بی حرکت ایستاده بود و نمی دونست چی بگه. میعاد هم هاج و واج نگاهم می کرد. واضح بود که اصلاً توقع همچین کاری رو نداشته. حتی پلک هم نمی زد. دستش رو به طرف صورتش برد و کم کم موج عصبانیت توی چهره ش پیدا شد. در عوض من آروم شده بودم. با صدای ملایمی گفتم: تو که چیزی از زندگی من نمی دونی، هر چی جلوی زبونت اومد نگو!
چند قدم عقب رفتم و وارد اتاق شدم. در رو محکم کوبیدم و بهش تکیه دادم. صدای دور شدن قدم هاش رو شنیدم.
romangram.com | @romangram_com