#_ستاره_پنهان__پارت_69


بیرون رفتم و گوشی رو روی فرش اتاق پیدا کردم. همون شماره ی ناشناس افتاده بود. فکر نمی کردم آریانا دوباره تماس بگیره. نگاهم با تعجب روی صفحه گوشی بود. سرم رو بلند کردم. میعاد جلوی در ایستاده بود و مشکوک نگاهم می کرد. از بس اینجا بود، هیچ اتفاقی از چشمش دور نمی موند. بدتر از همه این بود که حس می کردم زیادی به کارگرها سر می زنه!! نمی خواستم جلوش جواب بدم. زنگ گوشی قطع شد و من گفتم: مزاحم بود.

- شماره ش رو به امیر بدید که حلش کنه.

- خودم بلدم چطوری حل کنم.

بهش برخورد و من به سمت در رفتم. هنوز کارم توی آشپزخونه تموم نشده بود. گفت: به هر حال من اومدم بگم که باید تخلیه کنید.

گوشی توی دستم زنگ خورد و باز همون شماره افتاد. دستش رو به طرفم دراز کرد و گفت: بده به من.

- لازم نیست.

خواستم ریجکت کنم که جلوتر اومد و با اخم گوشی رو از دستم کشید. به کفش هاش اشاره کردم و گفتم: فرشه ها!

بی توجه به من دکمه ی call رو زد و موبایل رو به طرف گوشش برد. آماده بود که بد و بیراهبار طرف کنه اما ساکت شد و با عصبانیت به من نگاه کرد. نمی دونستم آریانا چی گفته. دستم رو دراز کردم و گفتم: بده به خودم.

عقب تر رفت که دست من به گوشی نرسه. بعد از چند ثانیه قطع کرد و گفت: من مزاحم بودم یا اون؟؟!

خوبه خودش هم می دونست. آب دهنم رو قورت دادم و منتظر موندم. نمی تونستم چیزی حدس بزنم. گوشی رو به سمتم گرفت و گفت: نمی دونستم عشقت برگشته!

اینطور حرف زدن اصلاً به ریش و یقه ی بسته ش نمی اومد. لحنش بیشتر بی ادبانه بود تا کنایه آمیز. این آریانا رو از کجا می شناخت که صداش رو تشخیص بده؟ آریانا یکی از اقوام دورمون بود ولی از نظر سن و سال اصلاً به میعاد نمی خورد. دوباره با کنایه گفت: تعجب کردی؟

- ...

- وقتی می خواست بره، من کمکش کردم آیلتس بگیره.

پس به خاطر این آشنایی از ماجرایی که درباره ی من و آریانا پیچیده بود، کاملاً خبر داشت. نفس حبس شده م رو فوت کردم. دلیل این تنفرش رو حالا بهتر درک می کردم. تازه با اعتقادات خاصی که داشت. موهاش رو از روی پیشونی کنار زد و گفت: زندگی مردم به من ربط نداره ولی...

اصلاً هیچ حرفی نمی تونستم بزنم. این آدم واقعیت رو نمی دونست و من از چیزی که توی فکرش بود خجالت می کشیدم.

- چند روز آزادی داشتن واقعاً ارزشش رو داره که انقدر رو اینجا موندن پافشاری می کنی؟!

romangram.com | @romangram_com