#_ستاره_پنهان__پارت_68
- اگر ساده نبود که گرفتار اون زن نمی شد.
سعی می کردم موضع خودم رو حفظ کنم ولی می دونستم شبیه گناه کارها به نظر می رسم.
- برادرم واسه تو خیلی پیره دختر.
- نمی فهمم چی میگید!
با حرص گفت: دنبال پولشی؟
با یه «ببخشید. کار دارم» از اتاق بیرون زدم. جوری حرف می زد که انگار من چیزی کم دارم. من فقط 25 سالم بود. داشتم جوونیم رو پای این جریان میذاشتم که دوباره برنگردم خونه ی بابام. برادرش هم همچین فرشته نبود که همه ی تقصیرها رو گردن مادر شرول بندازند.
توی اتاق نشسته بودم و به این فکر می کردم که دیگه هر ساعت ممکنه از این خونه رفتنی باشم. سر و صدای آدم ها و جا به جا کردن وسیله ها از حیاط شنیده می شد. بلند شدم و گره روسری ساتنم رو بستم. از دو روز پیش که کارگرها مشغول کیسه کشیدن اطراف ساختمون و آجر چیدن برای اتاقک خودشون بودند، من غذای درست و حسابی از گلوم پایین نرفته بود. روزهای این هفته ی اخیر همه با استرس گذشته بود. دلم می خواست حداقل قبل از رفتنم به خونه یه ok از فرزین گرفته باشم. به سمت آشپزخونه رفتم و زیر لب گفتم: عجب روز جمعه ای شده!
سیب زمینی و تخم مرغ برداشتم که یه چیزی سر هم کنم تا از گرسنگی نمردم. یک کیلو وزن کم کرده بودم که البته به نفعم بود. مشغول شستن سیب زمینی های پوست کنده بودم که میعاد با اهن اهون و یا الله وارد آشپزخونه شد و گفت: کارگرهام فردا م*س*تقر میشن.
سر تکون دادم و دست هام رو با دستمال کنار یخچال خشک کردم.
- می دونم...
م*س*تقیم نگاهش کردم و ادامه دادم: هر وقت قیافه ی شما رو می بینم، حتماً یه اتفاق بدی قراره بیفته.
و توی دلم گفتم «جغد شوم».
- شغلمه. برای انجام دادن شغلم از کسی اجازه نمی گیرم.
- واقعاً لازمه، مهندس معمار انقدر به ساختمون سر بزنه؟!
- نه! از دیدن شما سیر نمیشم!!
گوشیم از داخل اتاقم جیغ جیغ می کرد. به بیرون اشاره کرد و گفت: جواب نمیدی؟
romangram.com | @romangram_com