#_ستاره_پنهان__پارت_67


از دیدن لباس ها ذوق نکرد ولی خوشحال بود. اولی رو از کاور بیرون آورد و گفت: تن خور.

احتمالاً این اصطلاح رو از فریبا یاد گرفته بود. گفتم: می خوای تن خورش رو ببینی؟

سر تکون داد. از رفتارش خنده م گرفته بود.

- اون همه لباس تو آمریکا هست... واقعاً واسه این لباس ها خوشحال شدی؟!

- بله. جالب بود... دوست دارم.

در اتاق پرو رو براش باز کردم و کنار مهدیس منتظر نشستم. مهدیس با تعجب نگاهم کرد و آروم گفت: دختره مخش شیش و هشت می زنه.

- ما هم اگه از دوست ها و خونه زندگیمون دور بشیم قاطی می کنیم.

مانتوی یقه شل رو برداشته بود. من و مهدیس خیلی خوشمون اومد. تو هیکل درشتش خوب نشسته بود. خصوصاً طرح شلوغ و کمر پهنش بهش می اومد. با هم بیرون رفتیم و شرول واقعا برای نشون دادن لباس به پدرش هیجان داشت. توی سالن بلند گفت: خوبم؟

دو تا از مشتری ها هم که تازه وارد شده بودند به طرف ما نگاه کردند. فرزین و فریبا با تأیید، سر تکون دادند. به صورت فرزین که با خوشحالی به طرفم برگشته بود، نگاه کردم.

- نمی دونم چطوری تشکر کنم... بیشتر به خاطر روحیه ی شرول.

- قابلی نداشت. وظیفه م بود.

فریبا با چشم های ریز شده برادرش رو زیر نظر گرفته بود. نگاهم به هانی افتاد که به چارچوب در اتاق خیاطی تکیه داده بود و یه جوری به ما نگاه می کرد. دلم گرفت. از نظر ظاهر خیلی از من سر بود. اخلاق خوبی هم داشت. ولی چون دختر سرایدار این ساختمون بود و دانشگاه نرفته بود، از همه چیز ناامید بود. وقتی متوجه چشم های من شد، سریع لبخند زد و برام سر تکون داد. می دونستم منظورش این بود که دارم خوب پیش میرم. سرم رو پایین انداختم.

وقتی فرزین و شرول رفتند، فریبا من رو تو اتاقش نگه داشت و با مِن مِن گفت: بالاخره کار خودت رو کردی. آره؟

- متوجه نمیشم!

- خب... برادر من خیلی ساده ست.

- ...

romangram.com | @romangram_com