#_ستاره_پنهان__پارت_66


- آره. حق با شماهاست. من همه ش چشمم به این و اونه.

- ...

- خودتون چی؟

دوباره جلوتر رفتم. انتظار داشتم خودش رو جمع و جور کنه و من بهش بخندم اما ع*و*ض*ی تکون نخورد و فقط با صورت عصبانی بهم نگاه کرد. سر از کارم در نمی آورد. باز نزدیک تر شدم و گفتم: فکر کردی رام کردن آدمی مثل تو برام سخته؟!

توی دلم به حرف خودم خندیدم. من خجالت می کشیدم دست برادرم رو بگیرم چه برسه به این چیزها. بدون اینکه حتی دست هاش رو از جیب هاش دربیاره، ازم فاصله گرفت و باصدایی که هیچ حسی ازش قابل تشخیص نبود، گفت: من از اون مردها نیستم که با چشم و ابروی زیبا دل و دینم رو ببازم!

آرامش و سردی توی صداش کمی من رو ترسوند. با پوزخند نگاهم می کرد و حس می کردم شبیه پرنده های زخمی به نظر می رسم. بدون هیچ حرفی به سمت خونه رفتم. باز یکی از همون حرکت های هیجانیم رو نشون داده بودم که بعداً باعث پشیمونیم می شد. اصلاً نمی خواستم خودم رو توی دردسر بندازم. البته مطمئن بودم که آدم دهن لقینیست و من هم براش اهمیتی ندارم که بخواد درباره م با کسی حرفی بزنه. در اتاق رو از پشت قفل کردم و دراز کشیدم. دوباره از کار چند دقیقه پیشم خنده م گرفت. حداقل به نظر یه نفر خوشگل بودم.

در اتاق خیاطی رو باز کردم که درباره ی نوع دوخت تیکه های یکی از لباس ها با هانی مشورت کنم. همزمان اسمش رو صدا زدم. کنار پنجره ایستاده بود و سرک می کشید. دختر فضولی نبود. دستش رو به طرفم دراز کرد. به سمتش رفتم. دستش رو گرفتم و کنار پنجره ایستادم. آروم گفت: اومدند.

به بنزی که پایین ساختمون پارک شده بود نگاه کردم. شرول به سمت بالا چشم انداخت و من و هانی سریع خودمون رو عقب کشیدیم. گفتم: حتماً اومدن لباس ها رو تحویل بگیرن.

- مگه نداده بودی؟

- نه. گذاشتم جلوی خود فریبا.

- پس برو حاضرشون کن.

- باشه.

پیراهن توی دستم رو گوشه ی اتاق گذاشتم و بیرون رفتم. وارد دستشویی شدم که خودم رو توی آینه بررسی کنم. موها و لباسم رو مرتب کردم. وقتی بیرون اومدم، فرزین و شرول و فریبا توی سالن اصلی بودند. فرزین با دیدنم لبخند زد و جلو اومد. من هم به سمتشون رفتم و باهاشون خوش و بش کردم. شرول با قیافه ی بانمکی گفت: از این راحت شم.

با دست مانتوی مشکی توی تنش رو جلو کشید. موهاش نامرتب زیر روسری فرو رفته بود. فریبا رو به من گفت: سحر! لباس ها رو بیار.

به سمت اتاق طراحی رفتم. لباس ها توی کمد اونجا، لای کاور آویزون بود. شرول دنبالم راه افتاد و گفت: من بیام؟

با لبخند گفتم: بیا.

romangram.com | @romangram_com