#_ستاره_پنهان__پارت_65
بلند شدم و به طرف در رفتم. تمام طول راه که زیاد هم دور نبود به گذشته ی مسخره ای که داشتم و به تصمیم های مختلفم، فکر می کردم. وقتی وارد اتاق کوچیکم شدم و سرم رو روی بالش گذاشتم، تازه فهمیدم چقدر حالم بده. لباس هام رو گوشه ی اتاق پرت کرده بودم و از تنها پنجره ای که به سمت حیاط خلوت بود به دیوارهای بلند سفید نگاه می کردم. یک ساعتی گذشته بود و نزدیک بخاری، پلک هام کم کم داشت رو هم می رفت که زنگ خونه به صدا در اومد. با غرغر سر جام نشستم و به این فکر کردم که کی می تونست باشه.
شال رو برداشتم و روی سرم انداختم. شلوار جین و بلوز آستین بلند تنم بود و مشکلی نداشت. آیفون رو جمع کرده بودند. از جلوی پله ها گفتم: کیه؟
جوابی شنیده نشد. جلوتر رفتم و وسط حیاط دوباره پرسیدم: کیه؟
صدای میعاد به گوشم خورد: باز کنید.
امروز که کارگر نیومده بود، اینجا چکار داشت؟! با پشت دست رژم رو کمرنگ کردم و به طرف در رفتم. باز کردم و لای در ایستادم. مثل همیشه نگاهش به آسفالت کف بود. قدم بیشتر از پایین شونه هاش نمی رسید.
- مگه کلید نداشتید؟
- فرموده بودید بی اجازه نیام.
- خب؟
کمی در رو هول داد و گفت: برید کنار.
من هم هول دادم و گفتم: مثلاً نرم چی میشه؟
حس کردم دارم شبیه زن هایسلیطه رفتار می کنم. نگاهی به خونه های اطراف انداخت و با حرص گفت: اگر شما آبرو ندارید، من دارم.
اعصابم از جای دیگه خرد بود و داشتم سر اون خالی می کردم وگرنه چیزی که اون و بقیه درباره ی من فکر می کردند یا حتی نیش و کنایه هاشون، ذره ای برام اهمیت نداشت.
تمام صورتش اخم کرده بود. کنار رفتم که وارد حیاط بشه. در رو با یه حرکت تند بستم که گفت: اومدم به کارم سرکشی کنم. نترس مزاحم خلوتتون نمیشم!
خلوتمون؟!! این هم از کنایه ی بعدی. سکوت کردم. چند متر به سمت خونه قدم برداشت، سریع گفتم: صبر کن، لباس تنش کنه!!
منتظر واکنشش موندم. به طرفم برگشت و با بهت نگاهم کرد. با لحن تندی گفتم: فکر کردی خودت خیلی فرزند صالحی؟!
حرفی نزد و من به سمتش رفتم.
romangram.com | @romangram_com