#_ستاره_پنهان__پارت_64


با حرص صداش رو بلند کرد و گفت: تو چه می دونی؟ خودش باید بهم بگه.

پسر جوونی به سمتمون اومد و منو رو به دستمون داد. سکوت کردیم. دو تا قهوه و کیک خواستیم که زودتر بره. خوشبختانه شیشه های کافیشاپ دودی بود و کسی متوجه حضورمون نمی شد. با آرامش گفتم: اگر نمی خوای برگردی، سرت به کار خودت باشه.

- می تونم زندگی خواهرت رو خراب کنم. خیلی دوستش داری نه؟

- تو هیچ چیز رو نمی تونی ثابت کنی؟

- یه عالمه عکس و فیلم با هم داریم.

- که مال خیلی وقت پیشه.

- فکر می کنی برای شوهر و پدرش مهمه؟ کافیه اسمی ازش ببرم.

- باشه. میرم خونه همین ها رو بهش میگم.

خواستم بلند بشم که سریع گفت: صبر کن.

نشستم. دوباره گفت: من دوستش دارم. نمی خوام...

- پس بذار برای هیچکس درد سر درست نشه. خب؟

دست هاش رو از روی چشم هاش بلند کرد و گفت: فقط به فکر خودتی!

با صدایی که از بغض می لرزید و خودم رو هم متعجب کرده بود، گفتم: من به فکر خودمم؟!

چشم هاش ناراحت شد. خواست دستم رو بگیره که سریع عقب کشیدم و گفتم: به من دست نزن!

بلند شد. کیف چرم باریکش رو از صندلی کنارش برداشت و به جای «خداحافظ» گفت: حساب می کنم.

از کنار صندلیم گذشت. پسر با سینی قهوه ها اومد و با بلاتکلیفی به من و جای خالی نگاه کرد. به صندلی رو به رو خیره شدم. بوی تند ادکلنش هنوز تو فضای اطراف مونده بود که مثل وقت هایی که روزه بودم، حالم رو به هم می زد. بر عکس امیر یا میعاد که معمولاً عطر نمی زدند.

romangram.com | @romangram_com