#_ستاره_پنهان__پارت_63


انقدر موقع آدرس دادن فین فین کرد که به زور یه چیزی رو کاغذ نوشتم و خداحافظی کردم.

از قصد یه مانتوی کوتاه و شال چند رنگ پوشیدم که بفهمه خودم رفتم. وارد کافیشاپ دنجی که آدرسش رو گرفته بودم شدم. از جو اینجور جاها خوشم نمی اومد. همیشه یه حس غریبگی بهم می داد. حتی اون روزها به آرش هم گفته بودم که باهاش تو همچین محیط های خشک و مصنوعی نمیام. جلوی میزش توقف کردم و به تنها چیزی که فکر می کردم این بود که این آدم همه ی آینده م رو خراب کرده بود.

کت کوتاه زیتونی رنگ با جیب های زیاد پوشیده بود و جلوی موهاش شبیه روشنفکرها کم پشت شده بود. سرش رو بلند کرد و با دیدنم گفت: ساغر کجاست؟

- به تو ربطی نداره.

- فکر نمی کردم تو بیای!

روی صندلی رو به روش نشستم و گفتم: حالا که دیدی اومدم. حرفت رو بزن.

بعد از چند لحظه سکوت گفت: من نمی خواستم زندگی تو رو خراب کنم.

معلومه. می خواست زندگی یکی دیگه رو خراب کنه نه من. با خونسردی گفتم: واسه گفتن این اومدی؟

بی توجه به سوال من ادامه داد: انتخاب خودت بود.

- پشیمون نیستم.

- پس چرا با من اینطوری رفتار می کنی؟

- همه فهمیدند برگشتی... تا وقتی ایران باشی، من رو محدود می کنند.

- خانواده ی تو سنتی اند. چه کاری از دست من بر میاد؟!

- دست از سرمون بردار. برای هزارمین بار. چرا می خوای حس خوبی که مال گذشته هاست رو با این کارهات به گند بکشی؟

- حرف زدن با تو فایده ای نداره. می خوام ساغر رو ببینم.

- اون نمی خواد تو رو ببینه. هیچ وقت نمی خواسته! بفهم. دیگه چطوری بگم؟

romangram.com | @romangram_com