#_ستاره_پنهان__پارت_62


- سحر...

حس کردم داره گریه می کنه و گفتم: با کیوان دعوا کردی؟

- نه.

- آریانا؟

با گریه گفت: گفت بهت زنگ زده، جواب سر بالا دادی!

- آره. زنگ زده بود.

- می خواد منو ببینه... مرخصی گرفتم، برم.

- چرا تو بری؟

- مامان دیروز از دستت کفری بود، نمی خوام دوباره روزگارت رو تلخ کنن.

- لازم نیست... من میرم، ببینم حرف حسابش چیه.

بلند گفت: نه. دیگه نمیذارم زندگیت رو از این خراب تر کنی!

- نمیذارم کسی بفهمه.

- نه.

- مراقبم.

دوباره زد زیر گریه و گفت: منو ببخش سحر! من تو رو کشوندم تو این ماجرا.

- گمشو! تقصیر تو چیه؟ آدرس رو بده؟

romangram.com | @romangram_com