#_ستاره_پنهان__پارت_61
- اگر یه وقت اومد سراغت، به امیر بگو. دوباره دست گل به آب ندی.
بلند جیغ کشیدم و سرم رو بین دست هام گرفتم. عصبی که می شدم نمی تونستم درست فکر کنم. کارهای عجیب غریب می کردم که گاهی بقیه رو می ترسوند. دستش رو روی شونه م گذاشت. داد زدم: برو!
- باشه. باشه.
پلک هام رو بستم و وقتی باز کردم مامان رفته بود.
سه روز از بحثم با مامان گذشته بود و هیچ خبری از کسی نبود. می رفتم مزون و بر می گشتم. کارهای معمولیم رو انجام می دادم. اوضاع خونه هم تغییر نکرده بود، جز اینکه مجبورشون کردم لنگه ی در رو جا بذارند. توی خونه تنها نشسته بودم و حوصله م سر رفته بود. مامان حتی یه تلفن خشک و خالی هم نزده بود و من هم اهل منت کشی نبودم.
تلفن خونه قطع بود. گوشی موبایلم رو برداشتم و شماره ی ساغر رو گرفتم. چند تا بوق خورد و جواب نداد. توی آژانس مسافرتی و هواپیمایی کار می کرد. شاید با رئیسشون جلسه داشت. صدای کارتونی که داشت پخش می شد رو بیشتر کردم. پنج دقیقه بعد ساغر تماس گرفت. تلوزیون رو خاموش کردم. صداش خیلی گرفته بود، پرسیدم: چرا صدات اینجوریه؟!
- خواب بودم.
- مگه سر کار نیستی؟
- نه. مرخصی گرفتم.
- چرا؟
- کاری داشتی زنگ زدی؟
- چه ت شده؟
- ...
- حتماً باید کاری داشته باشم؟
- ...
- ساغر؟
romangram.com | @romangram_com