#_ستاره_پنهان__پارت_60


بعد از چند ثانیه سکوت گفت: این پسره سراغت رو نگرفته؟

- کی؟ میعاد؟

با تعجب به من نگاه کرد و گفت: مهندس؟! چرا اون سراغت رو بگیره؟

- مامان حالت خوبه؟ تو خودت پرسیدی.

- من پسر گلرخ رو گفتم.

گلرخ مادر آریانا بود. اسمش رو که آورد تمام بدنم لرزید. یاد تمام اون ماه های سرزنش و تحمل کردنم افتادم. می دونستم دیر یا زود حرفش رو پیش می کشند. آروم گفتم: اون ماجرا مال خیلی وقت پیش بود. تموم شد و رفت.

- پس چرا برگشته؟

هزار تا دلیل می تونست داشته باشه که هیچ کدوم به من ربطی نداشت.

- من چه می دونم.

چشم هاش مشکوک نگاهم می کرد.

- می رفتین تو این چیزا... سایت مایت ها چت می کردین؟

داد زدم: نه. پاشو برو خونه ت. اصلاً واسه چی اومدی اینجا؟

از اتاق بیرون اومدم و در رو محکم کوبیدم. روی پله های کنار راهرو نشستم. تا یه کم ناراحتی هام کم می شد دوباره یه چیزی رو برای رنجوندن من بهانه می کردند. یه غلطی کرده بودم و بعد از سه سال هنوز از ذهن کسی پاک نشده بود.

مامان از اتاق بیرون اومد. وقتی من دیوونه بازی در می آوردم همه کوتاه می اومدند. با گوشه ی چادر اشکش رو پاک کرد. همه ش تقصیر من بود. اعصابم خرد شد. نزدیک تر اومد و با صدای ناراحتی گفت: خودت بیا خونه. نذار بابات بفهمه. من که حریفت نمیشم.

سرم رو برگردوندم. دوباره گفت: خیالم از بقیه تون راحته. ولی تو رو چکار کنم؟... ببین چه به روزمون آوردی؟

- ...

romangram.com | @romangram_com