#_ستاره_پنهان__پارت_59


- چرا همه ش دروغ میگی؟

خیلی ناراحت شدم. جوابی ندادم. معلوم بود که یه نفر پرش کرده. از پله ها بالا اومد و نایلون های خوراکی توی دستش رو زمین گذاشت.

- بیا خونه دیگه! دو ماهه تنها اینجا چکار می کنی؟!

- ...

- نذار اون روی بابات بالا بیاد.

- من که کاری نمی کنم.

- می دونم. بیا خونه، دهن همه بسته بشه.

- مگه کسی چیزی گفته؟

نایلون ها رو بلند کرد و وارد خونه شد. یه راست به سمت آشپزخونه رفت. من هم دنبالش راه می رفتم. بسته ها رو روی کابینت گذاشت و من گفتم: بریم تو اتاق. اونجا گرمه.

با هم وارد اتاق شدیم. چادرش رو برداشت و به دستگیره آویزون کرد.

- بابات هنوز نمی دونه کار اینجا رو شروع کردند... سرش با مغازه گرمه.

- مگه امیر خبر نداره؟

- نه. اگر بیاد ببینه و به بابات بگه...

با ترس دستش رو روی اون یکی دستش زد. دوباره رگ عصبانیتم گل کرده بود. بلند گفتم: مثلاً چیکار می خواد کنه؟!

- سحر!

- چیه؟ هی سحر، سحر، همه ش طرف اون رو می گیری.

romangram.com | @romangram_com