#_ستاره_پنهان__پارت_58


ابروم رو بالا انداختم و گفتم: به خاطر شرول.

با حرص گفت: به خاطر شرول؟

- پس به خاطر کی؟

- لطف کن دیگه دور شرول! رو خط بکش.

و جوری «شرول» رو گفت که معنی «فرزین» می داد. منتظر معذرت خواهی و دستپاچگی من، نگاهم می کرد. سر تکون دادم و گفتم: باشه. این بار به برادرتون میگم که شما خوشتون نمیاد من...

نذاشت جمله م رو کامل کنم و گفت: کافیه!... تو نمی خوای باز طراحی کنی دیگه. نه؟

واضح بود که نمی خواد با برادرش در بیفته. لبخند پیروزمندانه ای زدم. ادامه داد: برو اتاق دیزاین. اما مراقب کارهات باش.

شونه بالا انداختم و گفتم: سعی می کنم.

ژاکت نازکی رو دور خودم پیچیده بودم و از قاب بدون پنجره به حیاط به هم ریخته و داغون نگاه می کردم. بوی خاک و گل توی دماغم پیچیده بود. آسمون صاف و آفتابی بود ولی نمی دونستم دلیل اینکه پی کندن ساختمون رو انداخته بودند تو ماه بهمن چی بود! من کلاً تو هیچ چیز شانس نداشتم. تو همین فکرها بودم که مامان با چادر مشکی که روی روسری قهوه ایش آورده بود وسط قاب در ظاهر شد. گاهی برای مچگیری سر زده می اومد ولی معمولاً اول زنگ می زد. به طرف حیاط رفتم و روی بالکن ایستادم. صورت مامان از همین جا هم غرق تعجب و پریشونی بود. با گیجی به لنگه ی در کنده شده ی حیاط که به دیوار تکیه زده بود، نگاه می کرد. همون دری که قرار بود عصر دوباره نصبش کنند. خدا رو شکر کردم که کارگرها رفته بودند وگرنه پدر من رو در می آورد. جلوتر می اومد و سرش رو به اطراف می چرخوند. مشغول بررسی اوضاع حیاط بود. چشمش روی باغچه ی خراب شده موند. منتظر بودم که هر لحظه منفجر بشه. حالا دیگه جلوی بالکن رسیده بود. با عصبانیت به من نگاه کرد و گفت: اینجا که خراب شده!!!

- کجا خراب شده!؟

- چرا تو تلفن میگی خبری نیست؟

- ...

- اینجا کارگر هست؟

- نه. میان، کارشون رو انجام میدن و میرن.

- میان؟!

- وقتی من نیستم.

romangram.com | @romangram_com