#_ستاره_پنهان__پارت_57
هانی حرفی نزد و با ظرف پنیر و نون بیرون رفت.
مهدیس: این چرا اینجوری شد؟!
من: نمی دونم.
خواست بیرون بره که گفتم: مثل اینکه تو بدت نمیاد!
برگشت و گفت: چی؟
- مهدیس نری با اون پسره یه جای خلوت... من می دونم چه جور ع*و*ض*ی هایی هستند.
- نه بابا. نمیرم. با ماشین میریم این ور و اون ور.
- خارج از شهر نرید.
- نترس مامان بزرگ!
وقتی بیرون رفت، صدای فریبا از جلوی در اومد که از مهدیس پرسید: سحر کجاست؟
- تو اتاقه.
به طرف در رفتم و بازش کردم.
- من اینجام.
خواست وارد اتاق بشه که از جلوی در کنار رفتم. در رو بست و با تعجب گفت: دیشب خونه ی برادرم بودی؟!!!
خودم رو آماده ی دفاع کردم و گفتم: بله. خودشون دعوت کردند.
- تو هم که از خداخواسته قبول کردی!
romangram.com | @romangram_com