#_ستاره_پنهان__پارت_56


مهدیس: شنیدم دیشب شام مهمون بودی.

به هانی نگاه کردم و گفتم: لپه تو دهنت خیس نمی خوره.

هانی: چیکار کنم. این زیادی فضوله. حالا چی شد؟

- شام با شرول پاستا درست کردم. خوردیم. لباس هاش رو پرو کرد. خوشش اومد. برگشتم. حالا امروز قراره عیب و ایراد لباس ها رو بگیرم.

هانی: این رو که پای تلفن هم گفتی!

من: همین بود دیگه.

مهدیس: کامل بگو. حرفی... ب*و*سی... ب*غ*لی...

صدای افتادن ظرف پنیر، هر دومون رو متوجه هانی کرد که سریع خم شده بود و در حال برداشتنش بود.

مهدیس: چی شد یهو؟

هانی: هیچی نیست. آوردمش.

مشکوک به هانی نگاه می کردم. خودش این فکر رو تو سرم انداخته بود. چرا اینطوری رفتار می کرد؟! ظرف رو روی میز گذاشت. گوشه ش شکسته بود و ازش آب می چکید. رو به مهدیس گفتم: برو بابا. چندش... من اهل این چیزها نیستم. حتی دستش هم بهم نخورده!

مهدیس: پس چطوری می خوای شوهر کنی!!!

شونه بالا انداختم و گفتم: حالا وقتش شد یه غلطی می کنم.

مهدیس: اینطوری که نمیشه کسی رو تو راه آورد. اون هم مردی که قبلاً زن داشته. خدا می دونه با چند تا زنه.

هانی با ناراحتی گفت: اون آدم خوبیه. به خاطر همین به سحر گفتم... بیچاره اصلاً پی این کارها نیست.

مهدیس: تو از کجا می دونی؟

romangram.com | @romangram_com