#_ستاره_پنهان__پارت_55
هوا خیلی تاریک بود. تنها چیزی که فضا رو قابل دید می کرد هلال ماه بود. مه تا یک متری سطح زمین رو می پوشوند. کیسه روی شونه هام سنگینی می کرد و می دویدم. از خستگی زیاد حال خودم رو نمی فهمیدم. حس این رو داشتم که کسی تعقیبم می کنه... از چیزی فرار می کردم که نمی دونستم چیه. به سمت جایی می رفتم که نمی دونستم کجاست. تنها حسی که داشتم ترس بود. پام به سنگی برخورد کرد و روی زانوهام افتادم. مه اطراف کمی پراکنده شده بود. دست هام تا مچ توی آب فرو رفته بود و حس اینکه برکه ای جلوی روم باشه من رو به سمت جلو خم می کرد. آب کاملاً زلال بود و می شد تصویر شاخ و برگ درخت ها رو داخلش دید. نزدیک تر شدم و به خودم توی آب زل زدم. چشم های مرد پا به سن گذاشته ای رو به جای صورتم دیدم و جیغ کشیدم اما صدام، صدای همون مرد بود. تا حد مرگ ترسیده بودم. به صورت توی آب چنگ انداختم و با فریاد روی تشک نشستم.
پتو رو از روی صورتم پرت کرده بودم و تمام بدنم خیس عرق بود. تند تند نفس می کشیدم و هیچ چیز به ذهنم نمی رسید. فقط می دونستم که کاب*و*س دیدم. انگار چیزی به گلوم فشار می آورد. سریع بلند شدم و با تلوتلو برق اتاق رو روشن کردم. دوباره همه چیز مثل قبل شد. به دیوار تکیه دادم و نشستم. چند تا نفس عمیق کشیدم. ساعت 5:30 بود و هنوز سپیده نزده بود. حال خیلی بدی داشتم. ژاکتم رو پوشیدم و برای وضو گرفتن بیرون رفتم.
با وجودی که آب زیاد گرم نبود، ترجیح دادم که دوش بگیرم. بعد از نماز حالم بهتر شد ولی صورت اون مرد خیلی واضح توی ذهنم مونده بود. دیگه خوابم نبرد. برق رو هم خاموش نکردم و فقط منتظر موندم.
مشغول پوشیدن پالتو و حاضر شدن برای مزون بودم. از بیرون اتاق صدای کوبیدن و جا به جا کردن می اومد. احتمالاً باز کارگرها اومده بودند. یه رژ کمرنگ زدم که اگر بیرون با میعاد برخورد داشتم، حرف مفت تحویلم نده ولی نیومده بود. چهار روز بود که ندیده بودمش.
چند تا جوون با تیشه و کلنگ به جون باغچه و حیاط افتاده بودند. در اتاق و آشپزخونه رو قفل کرده بودم و خوشحال بودم که موقع خرابی خونه، مجبور نیستم تماشا کنم. با تأسف از حیاط بیرون رفتم. دلم به حال گل های رز باغچه که خودم بهشون رسیدگی می کردم سوخت. عصرها آقاجون رو توی حیاط می گردوندم و شلنگ رو توی دستش نگه می داشتم که خودش به گل ها آب بده. بغض توی گلوم نشست اما ردش کردم و به طرف ایستگاه اتوب*و*س رفتم. تمام طول مسیر به خوابی که دیده بودم فکر می کردم. خیلی منقلب شده بودم.
همین که وارد مزون شدم بوی چای و بربری تازه توی سالن ورودی پیچیده بود و در اتاق خیاطی باز بود. هانی و مهدیس و مرضیه کنار میز مشغول صبحونه خوردن بودند. هانی سریع گفت: دیر کردی!!
- اتوب*و*س دیر اومد.
وسایلم رو یه گوشه گذاشتم و لقمه رو از دست هانی گرفتم.
- مرسی.
لیوان دسته اژدهاییم رو جلوم گذاشت و چای ریخت. مشغول خوردن شدم. مهدیس زیرزیرکی به مرضیه نگاه می کرد و تابلو بود که منتظره اون بیرون بره. مرضیه استکانش رو برداشت و گفت: اگه خوردید بدین بشورم.
من گفتم: نه خودم می شورم.
- بده. مال خودم که هست.
و استکانش رو بالا گرفت و لیوان های ما رو هم جمع کرد. وقتی بیرون رفت، مهدیس تند پرسید: خب؟ چه خبرا؟
خودم رو به اون راه زدم و گفتم: خبر چی؟
هانی محکم به پشت گردنم زد و گفت: گمشو... لوس نکن خودتو.
خندیدم و گفتم: تو چی میگی؟
romangram.com | @romangram_com