#_ستاره_پنهان__پارت_54


و با چشم های گرد شده چند بار سرش رو تکون داد.

- درکت می کنم.

انگشتش رو به سمت خودش گرفت و گفت: راحت نمیذارن.

- الان یه کم گیج شدند. کم کم درست میشه.

بلند شد و گفت: میرم دعوتش کنم.

تمام طول شام خوردن، من با مهربونی ِ حال به هم زنی رفتار می کردم و فرزین از دستپخت و هنرهای من تعریف می کرد. به طرز وحشتناکی تازه فهمیده بودم که چقدر کارم اشتباهه. اخلاق واقعی من این چیزی نبود که نشون می دادم. من یه بمب ساعتی بودم که هر لحظه ممکن بود منفجر بشه و همه چیز رو خراب کنه.

بعد از شام لباس ها رو برای پرو به شرول دادم که خیلی خوشش اومده بود. البته انقدر از من حرف شنوی پیدا کرده بود که اگر چادر هم بهش می دادم با خوشحالی می پوشید. این مورد هم ناراحتم می کرد. دوباره داشتم قاطی می کردم. حالم از این همه تعارف تیکه پاره کردن بد شده بود. ساعت از هفت گذشته بود که از جام بلند شدم. مامان بیشتر شب ها زنگ می زد که آمار من رو بگیره و خونه بودنم رو چک کنه. باید قبل از هشت می رسیدم. فرزین سریع کتش رو آورد و گفت: من می رسونمتون. بارتون زیاده.

اصلاً نمی خواستم دوباره میعاد یا هر کس دیگه ای من رو با ماشین اون ببینه. گفتم: نه. ممنون. خودم میرم.

- نمیشه. ماشین حاضره، همین الان میریم.

- نه نه . شرول تنها می مونه.

- شرول هم میاد.

- اصرار نکنید. با آژانس راحت ترم.

چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت: باشه. هر طور مایلید...

و با خنده ادامه داد: ولی کرایه ی آژانس رو روی دستمزد لباس ها میارم.

من هم خندیدم و گفتم: خیلی لجبازید!

خنده ش بیشتر شد. شرول هم بازوش رو گرفته بود و لبخند می زد. وقتی از خونه بیرون اومدم یه کم عذاب وجدان داشتم ولی با یادآوری آرش و زندگی بی هدفم، خودم رو آروم کردم. حالا که یه دست آویز برای ادامه دادن پیدا کرده بودم، نمی خواستم ولش کنم. لباس ها چند تا ایراد کوچیک داشت که مجبور شدم دوباره برگردونمشون. برف هم نم نم شروع شده بود. احتمالاً تا به جنوب تهران می رسیدم تبدیل به بارون می شد. برای اولین تاکسی دست تکون دادم.

romangram.com | @romangram_com