#_ستاره_پنهان__پارت_293
-چی؟
زیپ ساکش رو بست و گفت: حالا چرا جلو در وایسادی؟
سریع دستم رو که پشتم بود، توی جیب شلوارم فرو بردم و کنار رفتم.
-مطمئناً نمی خوام جلوت رو بگیرم.
از جاش بلند شد و گفت: آره. می دونم از خداته برم.
پیراهنش رو از جالباسی برداشت. به دیوار کنار پنجره تکیه دادم و گفتم: چرا بهشون گفتی؟
-پرسیدن داره؟!
دقیقاً جلوم ایستاد و مشغول پوشیدن پیراهنش شد. تمام حرکاتش برای در آوردن حرص من بود. گفت: همون روزی که اومدم اینجا، قبلش به خانواده ت گفتم. از خونه تون می اومدم.
-چی رو گفتی؟ جریان قالیچه؟
-جواب رد تو. کشوندنت به خونه مون.
-دیوونه شدی؟
دکمه هاش رو می بست و من چشمم روی پوست روشنش می لغزید. گفتم: بابام چیکار کرد؟
جلوتر اومد و توی صورتم گفت: بابات چکار بلده بکنه؟!
پس باز هم از بابا کتک خورده بود. دلم خنک شد و با لبخند گفتم: قیافه ت که شبیه آدم های پشیمون نیست!
سرش رو پایین تر آورد. واکنشی نشون ندادم و فقط گفتم: نکنه یه وقت بگی «ببخشید»، آسمون به زمین بیاد.
جلوی لبم گفت: من به خاطر عشق عذرخواهی نمی کنم!
romangram.com | @romangram_com